زندگی نامه مختصر مشاهیر ایران(2)

ناصرخسروقبادیانى

ناصرخسرو قبادیانى(481-394 قمرى) از شاعران برجسته‌ى ایران است کهبا دانش‌هاى روزگار خود نیز آشنا بود. او طى سفرى هفت ساله از سرزمین‌هاى گوناگونىدیدن کرد و گزارش آن را در سفرنامه‌اى به یادگار گذاشت. در مصر با فرقه‌ى اسماعیلیهآشنا شد و به خدمت خلیفه‌ى فاطمى مصر، المستنصر بالله، رسید. او براى فراخواندنمردم به مذهب اسماعیلى به خراسان بازگشت، اما مردم آن‌جا چندان از دعوت او خشنودنبودند. به ناچار در سرزمین کوهستانى یمگان در بدخشان گوشه‌نشین شد و به سرودن شعرو نگارش کتاب‌هایى در زمینه‌ى باورهاى اسماعیلیان پرداخت.

زندگى‌نامه

ابومعین حمیدالدین ناصرخسرو قبادیانى مروزى، در سال 394 هجرى درروستاى قبادیان مرو، که اکنون در تاجکستان است، دیده به جهان گشود. جوانى را بهفراگیرى دانش‌هاى گوناگون پرداخت و در سایه‌ى هوش سرشار و روح پژوهشگر خویش ازدانش‌هاى دوران خود مانند فلسفه، اخترشناسى، کیهان‌شناسى، پزشکى، کانى‌شناسى،هندسه‌ى اقلیدوسى، موسیقى، علوم دینى، نقاشى، سخنورى و ادبیات بهره‌ها گرفت. خود اودر این باره مى‌گوید:

به هر نوعى که بشنیدم ز دانش نشستم بر در او من مجاور

نماند از هیچگون دانش که من زان نکردم استفادت بیش و کم‌تر

با این همه، چون ناصرخسرو از خانوده‌اى برخوردار و دیوان‌سالار بود،در سال‌هاى پایانى فرمان‌روایى سلطان محمود غزنوى به کار دیوانى پرداخت و این کاررا تا 43 سالگى در دربار سلطان مسعود غزنوى و دربار ابوسلیمان جغرى بیک داوود بنمیکائیل ادامه داد. پیوستن او به دربار سرآغاز کام‌جویى‌ها، شراب‌خوارى‌ها وبى‌خبرى‌هاى او بود و گاه براى خشنودى درباریان با گفته‌هاى هزل‌آلود خود دیگران رابه مسخره مى‌گرفت. خود او پس از آن‌که از آن آلودگى‌ها کناره گرفت، خود را به خاطرآن سخنان بیهوده این گونه ملامت مى‌کند:

اندر محال و هزل زبانت دراز بود و اندر زکات دستت و انگشتکان قصیر

بر هزل کرده وقف زبان فصیح خویش بر شعر صرف کرده دل و خاطر منیر

آن کردى از فساد که گر یادت آیدت رویت سیاه گردد و تیره شود ضمیر

چشمت همیشه مانده به دست توانگران تا اینت پانذ آرد و آن خز و آنحریر

اما همین که به چهال سالگى پا گذاشت کم‌کم از کرده‌هاى خود پشیمانشد و سرانجام در پى خوابى شگفت بسیار دگرگون شد. خود او سرگذشت آن دگرگونى را درآغاز سفرنامه چنین نوشته است:

"شبى در خواب دیدم که یکى مرا گفتی: چند خواهى خوردن از این شراب کهخرد از مردم زایل کند. اگر بهوش باشى بهتر است. من جواب گفتم که: حکیمان جز اینچیزى نتوانستند ساخت که اندوه دنیا کم کند. جواب دادی: در بى‌خودى و بى‌هوشى راحتىنباشد. حکیم نتوان گفت کسى را که مردم را به بى‌هوشى رهنمون باشد، بلکه چیزى بایدطلبید که خرد و هوش را بیفزاید. گفتم که: من این از کجا آرم؟ گفت: جوینده یابندهباشد. سپس، به سوى قبله اشاره کرد و دیگر سخن نگفت."

هنگاهى که از خواب بیدار شد، آن گفته‌ها با او بود و بر او اثرى ژرفگذاشت و با خود گفت:" از خواب دوشین بیدار شدم، اکنون باید که از خواب چهل‌ساله نیزبیدار شوم." و چنین اندیشید که همه‌ى کردار خود را دگرگون کند و از آن‌جا که درخواب او را به سوى قبله نشان داده بودند، بر آن شد که سفرى به مکه داشته باشد وآیین‌هاى حج را به جا آورد. او سفر خود را در سال 437 هجرى از مرو و با همراهىبرادرش ابوسعید و یک غلام هندى آغاز کرد. او از بخش‌هاى شمالى ایران به سوریه وآسیاى صغیر و سپس فلسطین، مکه، مصر و بار دیگر مکه و مدینه رفت و پس از زیارتخانه‌ى خدا از بخش‌هاى جنوبى ایران به وطن بازگشت و راهى بلخ شد. پیامد آن سفر هفتساله و سه هزار فرسنگى براى او دگرگونى فکرى و براى ما سفرنامه‌ى ناصرخسرو است.

ماندگارى سه ساله‌ى ناصرخسرو در مصر باعث آشنایى او با پیروانفرقه‌ى اسماعیلیه و پذیرش روش و آیین آنان شد. پیروان آن آیین بر این باور بودند کهامامت پس از امام جعفر صادق(ع) به یکى از فرزندان ایشان به نام محمد بن اسماعیلرسید که همچنان زنده است و پنهانى زندگى مى‌کند. از آن‌جا که پیروان اسماعیل بهخردورزى اهمیت زیادى مى‌دانند، ناصرخسرو به آن فرقه گرایش پیدا کرد و به جایگاهىدست یافت که در مصر به خدمت خلیفه‌ى فاطمى مصر، المستنصر بالله ابوتمیم معد بنعلى(487-420 هجرى قمرى) رسید و از سوى او به عنوان حجت خراسان برگزیده شد.

ناصرخسرو در بازگشت به ایران، که همزمان با آغاز فرمان‌روایىسلجوقیان بود، در آغاز به بلخ رفت و در آن‌جا به تبلیغ مذهب اسماعیلى پرداخت. چیزىنگذشت که با مخالفت‌هاى گروه زیادى از مردم آن‌جا رو به رو شد و بیم آن بود که کشتهشود. خود در این باره مى‌گوید:

در بلخ ایمن‌اند ز هر شرى مى‌خوار و دزد و لوطى و زن‌باره

ور دوستدار آل رسولى تو چون من ز خان و مان شوى آواره

از این رو، به شهرهاى دیگر خراسان و برخى شهرهاى مازندران روى آوردو کار تبلیغى خود را ادامه داد. به نظر مى‌رسد در مازندران پیروانى گرد او راگرفتند، با این همه چندان به او روى خوش نشان ندادند و در هر جا با چوب و سنگ از اوپذیرایى کردند. سرانجام به یمگان در بدخشان رفت تا در خلوت آن سرزمین کوهستانىروزگار گذراند و بر تنهایى خود مویه کند و روزگار را به نگارش کتاب بگذراند. بیش‌ترآثار او طى 15 سال ماندن در همین کوهستان به نگارش درآمدند. او در آن سال‌ها ازپشتیبانى على‌ بن اسد بن حارث، که اسماعیلى مذهب بود و ناصرخسرو کتاب جامع الحکمتینخود را به درخواست او نوشته است، برخوردار بود. سرانجام در همان سرزمین به سال 481قمرى دیده از جهان فروبست.

سال‌شمار زندگى

394 هجرى قمری: در روستاى قبادیان مرو به دنیا آمد.

437 هجرى قمری: سفر خود را به سوى مکه آغاز کرد.

438 هجرى قمری: به بیت المقدس وارد مى‌شود.

444 هجرى قمری: سفر هفت‌ساله‌اش به پایان مى‌رسد و به بلخ وارد مىشود.

453 هجرى قمری: به دلیل تبلیغ براى فرقه‌ى اسماعیلى از بلخ رانده مىشود. زاد المسافرین را نیز در همین سال مى‌نگارد.

462 هجرى قمری: جامع الحکمتین را به نام امیر بدخشان، شمس‌الدینابوالمعالى على بن اسد حارث، نوشت.

481 هجرى قمری: در یمگان بدخشان از دنیا رفت.

نگارش‌هاى ناصرخسرو

1. سفرنامه

2. دیوان شعر

3. زادالمسافرین، در اثبات باورهاى پایه‌اى اسماعیلى‌ها به روشاستدلال است.

4. وجه الدین(روى دین)، در تاویل‌ها و باطن عبادت‌ها و فرمان‌هاىدین به روش اسماعیلیان است.

5. سعادت نامه

6. روشنایى نامه(منظوم)

7. خوان اخوان، پیرامون باورهاى دینى اسماعیلیان است.

8. شش فصل(روشنایى نامه نثر)

9. گشایش و رهایش

10. عجائب الصنعه

11. جاممع الحکمتین، شرح قصیده‌ى ابوالهیثم احمد بن حسن جرجانى

12. بستان العقول، در دست نیست و تنها در جامع الحکمتین از آن نامبرده است.

13. لسان العالم، در دست نیست و تنها در جامع الحکمتین از آن نامبرده است.

14. اختیار الامام و اختیار الایمان، در دست نیست و تنها در جامعالحکمتین از آن نام برده است.

15. رساله الندامه الى زاد القیامه، زندگى‌نامه‌ى خود نوشت که برخىبه او نسبت داده‌اند.

شعر ناصرخسرو

شعرهاى ناصرخسرو در سبک خراسانى سروده شده است، سبکى که شاعرانبزرگى مانند رودکى، عنصرى و مسعود سعد سلمان به آن شیوه شعر سروده‌اند. البته، شعراو روانى و انسجام شعر عنصرى و مسعود سعد سلمان را ندارد، چرا که او بیش از آن کهشاعر باشد، اندیشمندى است که باورهاى خود را در چهارچوب شعر ریخته است. شاید او رابتوانیم نخستین اندیشمندى بدانیم که باورهاى دینى، اجتماعى و سیاسى خود را به زبانشعر بیان کرده است.

در دیوان او سواى ستایش بزرگان دین و خلیفه‌هاى فاطمى از ستایشدیگران، وصف معشوق و دلبستگى‌هاى زندگى چیزى نمى‌بینیم و حتى وصف طبیعت نیز بسیاراندک است. هر چه هست پند و اندرز و روشنگرى است. گاهى نیز دانش‌هاى زمان خود ازفلسفه، پزشکى، اخترشناسى و شگفتى‌هاى آفرینش را در قصیده‌هاى خود جاى مى‌دهد تا ازاین راه خواننده را به فکر کردن وادارد و باورهاى خود را اثبات کند.

ناصرخسرو شعرهاى خود را در قالب قصیده گفته و از غزل گریزان است. اوبارها از غزل‌سرایان روزگار خود انتقاد کرده است، چرا که بر این باور بود در زمانىکه مفهوم عرفانى عشق از درون تهى مى‌شود و آن‌جا که دل و عشق را با سیم و زر معاملهمى‌کنند، چه جاى آن است که عاشق رنج و سختى دورى را تحمل کند:

جز سخن من ز دل عاقلان مشکل و مبهم را نارد زوال

خیره نکرده‌ست دلم را چنین نه غم هجران و نه شوق وصال

نظم نگیرد به دلم در غزل راه نگیرد به دلم در غزال

از چو منى صید نیابد هوا زشت بود شیر، شکار شگال

نیست هوا را به دلم در، مقر نیست مرا نیز به گردش، مجال

او به همان اندازه که ستایش امیران و فرمان‌روایان را نادرستمى‌داند، غزل‌سرایى براى معشوقان و دلبران را نیز بیهوده مى‌داند. بى‌‌گمان اوشیفته‌ى خردورزى است و شعرى را مى‌پسندد که شنونده را به فکر کردن وادارد. از اینروست که چنین مى‌گوید:

اگر شاعرى را تو پیشه گرفتى یکى نیز بگرفت خنیاگرى را

تو برپایى آن‌جا که مطرب نشیند سزد گر ببرى زبان جرى را

صفت چند گویى به شمشاد و لاله رخ چون مه و زلفک عنبرى را

به علم و به گوهر کنى مدحت آن را که مایه‌ست مر جهل و بد گوهرى را

به نظم اندر آرى دروغى طمع را دروغست سرمایه مر کافرى را

پسنده‌ست با زهد عمار و بوذر کند مدح محمود مر عنصرى را

من آنم که در پاى خوکان نریزم مر این قیمتى در لفظ درى را

او ستایش را ویژه‌ى خداوند، پیامبران و امامان مى‌داند و در این راهشعرهایى نکو سروده است. او در قصیده‌اى نام همه‌ى پیامبرانى را که در قرآن آمدهاست، مى‌آورد و از رویارویى آنان به فرمان‌روایان ستمگر سخن مى‌گوید. در قصیده‌اىدیگر از عشق خود به قرآن و پیامبر اسلام چنین مى‌گوید:

گزینم قرآنست و دین محمد همین بود ازیرا گزین محمد

یقینم که من هر دوان را بورزم یقینم شود چون یقین محمد

کلید بهشت و دلیل نعیم حصار حصین چیست؟ دین محمد

ناصرخسرو بر این باور است که جوانمردى و بزرگى را پس از پیامبراکرم(ص) تنها باید از على و فرزندانش آموخت:

یافت احمد به چهل سال مکانى که نیافت به نود سال براهیم از آن عرشعشیر

على آن یافت ز تشریف که زو روز غدیر شد چو خورشید درخشنده در آفاقشهیر

گر به نزد تو به پیرى‌ست بزرگى، سوى من جز على نیست بنایت نه حکیم ونه کبیر

با این همه ناصرخسرو شعرهایى در ستایش المستنصر بالله، خلیفه‌ىفاطمى، دارد که از نقطه ضعف‌هاى او به شمار مى‌آید. ناصرخسرو او را جانشین پیامبرمعرفى مى‌کند و مى‌گوید:

میراث رسول است به فرزندش از او علم زین قول که او گفت شما جملهکجایید

فرزند رسول است، خداوند حکیمان امروز شما بى‌خردان و ضعفایید

از دیگر ویژگى‌هاى شعرهاى ناصر خسرو، فراخواندن مردم به خودشناسىاست که در کتاب روشنایى نامه بسیار به آن پرداخته است. او خودشناسى را نخستین گامدر راه شناخت جهان هستى مى‌داند و مى‌گوید:

بدان خود را که گر خود را بدانى ز خود هم نیک و هم بد را بدانى

شناساى وجود خویشتن شو پس آن‌گه سرفراز انجمن شو

چو خود دانى همه دانسته باشى چو دانستى ز هر بد رسته باشى

ندانى قدر خود زیرا چنینى خدا بینى اگر خود را ببینى

تفکر کن ببین تا از کجایى درین زندان چنین بهر چرایى

ناصرخسرو بنیاد جهان را بر عدل مى‌داند و بر این باور است که باخردورزى مى‌توان داد را از ستم باز شناخت:

راست آن است ره دین که پسند خرد است که خرد اهل زمین را ز خداوندعطاست

/ 0 نظر / 11 بازدید