و اما اینچنین آغاز شد انسان و گمراهی

هجوم  وسوسه در پشت یک اندیشه واهی

 

بسوی میوه ی ممنوعه دستی از هوس بردن

هبوط از عرش تا فرشی چنین در عین آگاهی

 

میان قصه ای ناگه شروع قصه ای دیگر

چو ماهی در دل دریا و یونس در دل ماهی

 

نه تاب پیش و پس رفتن نه یارای شکستن بود

نه پیغامی و نه تعبیر یک خواب سحر گاهی

 

نه ابری بود وبارانی نه آب و لقمه ی نانی

نه حتی روزنی شاید که پرتو افکند ماهی

 

نه طاقت داشتم تا بنگرم ویرانی خود را

نه یارای فراموشی و نه راهی ونه چاهی

 

تمام داستان این بود انسانها زیانکارند

وجرم من همین تکرار کوتاهی و کوتاهی

 

زدم عمری در آتش بال و پر از بخت بد اما

کسی بامن نگفت از عالم هستی چه می خواهی

 

اگر چه زندگی زیبا اگر پویاست ، ما نا نیست

چوخطی  دلنشین بر روی جلد دفتری کاهی