گربه چکمه پوش

magnify

یکی بود یکی نبود درروزگاران قدیم پیرمردی دم مرگ سه پسرش را جمع کرد تا دارایی های خود را بین اشانقسمت کند، پیرمرد خانه را به برادر بزرگتر، مغازه را به برادر وسط وچون چیزی باقی نمانده بود گربه اش را به کوچکترین پسر داد و برای این که سه نشود بالحن حکیمانه ای افزود "پسرم اگر عقل داشته باشی خودت ارزش سهم الارث ات را خواهیفهمید" (اساساً آدم وقتی بلد نباشد چهار قلم جنس را درست تقسیم بر سه کند ناچاراستکه سخنان حکیمانه ول بدهد.) بعد هم مُرد چون نقش دیگری در این قصه نداشت.

گربه رو به کوچکترین پسرکرد و با لحنی مؤدب گفت: " ارباب غم به دل خود راه نده، من تو را خوشبخت خواهم کرد،کافی است برای من یک جفت چکمه مهیا کنی." پسر چنین کرد، گربه چکمه های ساق بلند راپوشید و در حالی که از در خانه بیرون می رفت گفت: " ارباب عزیز، هنگامی که باز گردمتو ثروتمندترین مرد این شهر خواهی بود

متأسفانه این قصه همین جاتمام می شود چون همان روز گربه را به جرم پوشیدن چکمه ساق بلند و "تبرج" دستگیر وروانه زندان کردند. به هر حال واگویی قصه های قدیم این دور و زمانه کار چندان راحتینیست.