ناصرخسروقبادیانى

ناصرخسرو قبادیانى(481-394 قمرى) از شاعران برجسته‌ى ایران است کهبا دانش‌هاى روزگار خود نیز آشنا بود. او طى سفرى هفت ساله از سرزمین‌هاى گوناگونىدیدن کرد و گزارش آن را در سفرنامه‌اى به یادگار گذاشت. در مصر با فرقه‌ى اسماعیلیهآشنا شد و به خدمت خلیفه‌ى فاطمى مصر، المستنصر بالله، رسید. او براى فراخواندنمردم به مذهب اسماعیلى به خراسان بازگشت، اما مردم آن‌جا چندان از دعوت او خشنودنبودند. به ناچار در سرزمین کوهستانى یمگان در بدخشان گوشه‌نشین شد و به سرودن شعرو نگارش کتاب‌هایى در زمینه‌ى باورهاى اسماعیلیان پرداخت.

زندگى‌نامه

ابومعین حمیدالدین ناصرخسرو قبادیانى مروزى، در سال 394 هجرى درروستاى قبادیان مرو، که اکنون در تاجکستان است، دیده به جهان گشود. جوانى را بهفراگیرى دانش‌هاى گوناگون پرداخت و در سایه‌ى هوش سرشار و روح پژوهشگر خویش ازدانش‌هاى دوران خود مانند فلسفه، اخترشناسى، کیهان‌شناسى، پزشکى، کانى‌شناسى،هندسه‌ى اقلیدوسى، موسیقى، علوم دینى، نقاشى، سخنورى و ادبیات بهره‌ها گرفت. خود اودر این باره مى‌گوید:

به هر نوعى که بشنیدم ز دانش نشستم بر در او من مجاور

نماند از هیچگون دانش که من زان نکردم استفادت بیش و کم‌تر

با این همه، چون ناصرخسرو از خانوده‌اى برخوردار و دیوان‌سالار بود،در سال‌هاى پایانى فرمان‌روایى سلطان محمود غزنوى به کار دیوانى پرداخت و این کاررا تا 43 سالگى در دربار سلطان مسعود غزنوى و دربار ابوسلیمان جغرى بیک داوود بنمیکائیل ادامه داد. پیوستن او به دربار سرآغاز کام‌جویى‌ها، شراب‌خوارى‌ها وبى‌خبرى‌هاى او بود و گاه براى خشنودى درباریان با گفته‌هاى هزل‌آلود خود دیگران رابه مسخره مى‌گرفت. خود او پس از آن‌که از آن آلودگى‌ها کناره گرفت، خود را به خاطرآن سخنان بیهوده این گونه ملامت مى‌کند:

اندر محال و هزل زبانت دراز بود و اندر زکات دستت و انگشتکان قصیر

بر هزل کرده وقف زبان فصیح خویش بر شعر صرف کرده دل و خاطر منیر

آن کردى از فساد که گر یادت آیدت رویت سیاه گردد و تیره شود ضمیر

چشمت همیشه مانده به دست توانگران تا اینت پانذ آرد و آن خز و آنحریر

اما همین که به چهال سالگى پا گذاشت کم‌کم از کرده‌هاى خود پشیمانشد و سرانجام در پى خوابى شگفت بسیار دگرگون شد. خود او سرگذشت آن دگرگونى را درآغاز سفرنامه چنین نوشته است:

"شبى در خواب دیدم که یکى مرا گفتی: چند خواهى خوردن از این شراب کهخرد از مردم زایل کند. اگر بهوش باشى بهتر است. من جواب گفتم که: حکیمان جز اینچیزى نتوانستند ساخت که اندوه دنیا کم کند. جواب دادی: در بى‌خودى و بى‌هوشى راحتىنباشد. حکیم نتوان گفت کسى را که مردم را به بى‌هوشى رهنمون باشد، بلکه چیزى بایدطلبید که خرد و هوش را بیفزاید. گفتم که: من این از کجا آرم؟ گفت: جوینده یابندهباشد. سپس، به سوى قبله اشاره کرد و دیگر سخن نگفت."

هنگاهى که از خواب بیدار شد، آن گفته‌ها با او بود و بر او اثرى ژرفگذاشت و با خود گفت:" از خواب دوشین بیدار شدم، اکنون باید که از خواب چهل‌ساله نیزبیدار شوم." و چنین اندیشید که همه‌ى کردار خود را دگرگون کند و از آن‌جا که درخواب او را به سوى قبله نشان داده بودند، بر آن شد که سفرى به مکه داشته باشد وآیین‌هاى حج را به جا آورد. او سفر خود را در سال 437 هجرى از مرو و با همراهىبرادرش ابوسعید و یک غلام هندى آغاز کرد. او از بخش‌هاى شمالى ایران به سوریه وآسیاى صغیر و سپس فلسطین، مکه، مصر و بار دیگر مکه و مدینه رفت و پس از زیارتخانه‌ى خدا از بخش‌هاى جنوبى ایران به وطن بازگشت و راهى بلخ شد. پیامد آن سفر هفتساله و سه هزار فرسنگى براى او دگرگونى فکرى و براى ما سفرنامه‌ى ناصرخسرو است.

ماندگارى سه ساله‌ى ناصرخسرو در مصر باعث آشنایى او با پیروانفرقه‌ى اسماعیلیه و پذیرش روش و آیین آنان شد. پیروان آن آیین بر این باور بودند کهامامت پس از امام جعفر صادق(ع) به یکى از فرزندان ایشان به نام محمد بن اسماعیلرسید که همچنان زنده است و پنهانى زندگى مى‌کند. از آن‌جا که پیروان اسماعیل بهخردورزى اهمیت زیادى مى‌دانند، ناصرخسرو به آن فرقه گرایش پیدا کرد و به جایگاهىدست یافت که در مصر به خدمت خلیفه‌ى فاطمى مصر، المستنصر بالله ابوتمیم معد بنعلى(487-420 هجرى قمرى) رسید و از سوى او به عنوان حجت خراسان برگزیده شد.

ناصرخسرو در بازگشت به ایران، که همزمان با آغاز فرمان‌روایىسلجوقیان بود، در آغاز به بلخ رفت و در آن‌جا به تبلیغ مذهب اسماعیلى پرداخت. چیزىنگذشت که با مخالفت‌هاى گروه زیادى از مردم آن‌جا رو به رو شد و بیم آن بود که کشتهشود. خود در این باره مى‌گوید:

در بلخ ایمن‌اند ز هر شرى مى‌خوار و دزد و لوطى و زن‌باره

ور دوستدار آل رسولى تو چون من ز خان و مان شوى آواره

از این رو، به شهرهاى دیگر خراسان و برخى شهرهاى مازندران روى آوردو کار تبلیغى خود را ادامه داد. به نظر مى‌رسد در مازندران پیروانى گرد او راگرفتند، با این همه چندان به او روى خوش نشان ندادند و در هر جا با چوب و سنگ از اوپذیرایى کردند. سرانجام به یمگان در بدخشان رفت تا در خلوت آن سرزمین کوهستانىروزگار گذراند و بر تنهایى خود مویه کند و روزگار را به نگارش کتاب بگذراند. بیش‌ترآثار او طى 15 سال ماندن در همین کوهستان به نگارش درآمدند. او در آن سال‌ها ازپشتیبانى على‌ بن اسد بن حارث، که اسماعیلى مذهب بود و ناصرخسرو کتاب جامع الحکمتینخود را به درخواست او نوشته است، برخوردار بود. سرانجام در همان سرزمین به سال 481قمرى دیده از جهان فروبست.

سال‌شمار زندگى

394 هجرى قمری: در روستاى قبادیان مرو به دنیا آمد.

437 هجرى قمری: سفر خود را به سوى مکه آغاز کرد.

438 هجرى قمری: به بیت المقدس وارد مى‌شود.

444 هجرى قمری: سفر هفت‌ساله‌اش به پایان مى‌رسد و به بلخ وارد مىشود.

453 هجرى قمری: به دلیل تبلیغ براى فرقه‌ى اسماعیلى از بلخ رانده مىشود. زاد المسافرین را نیز در همین سال مى‌نگارد.

462 هجرى قمری: جامع الحکمتین را به نام امیر بدخشان، شمس‌الدینابوالمعالى على بن اسد حارث، نوشت.

481 هجرى قمری: در یمگان بدخشان از دنیا رفت.

نگارش‌هاى ناصرخسرو

1. سفرنامه

2. دیوان شعر

3. زادالمسافرین، در اثبات باورهاى پایه‌اى اسماعیلى‌ها به روشاستدلال است.

4. وجه الدین(روى دین)، در تاویل‌ها و باطن عبادت‌ها و فرمان‌هاىدین به روش اسماعیلیان است.

5. سعادت نامه

6. روشنایى نامه(منظوم)

7. خوان اخوان، پیرامون باورهاى دینى اسماعیلیان است.

8. شش فصل(روشنایى نامه نثر)

9. گشایش و رهایش

10. عجائب الصنعه

11. جاممع الحکمتین، شرح قصیده‌ى ابوالهیثم احمد بن حسن جرجانى

12. بستان العقول، در دست نیست و تنها در جامع الحکمتین از آن نامبرده است.

13. لسان العالم، در دست نیست و تنها در جامع الحکمتین از آن نامبرده است.

14. اختیار الامام و اختیار الایمان، در دست نیست و تنها در جامعالحکمتین از آن نام برده است.

15. رساله الندامه الى زاد القیامه، زندگى‌نامه‌ى خود نوشت که برخىبه او نسبت داده‌اند.

شعر ناصرخسرو

شعرهاى ناصرخسرو در سبک خراسانى سروده شده است، سبکى که شاعرانبزرگى مانند رودکى، عنصرى و مسعود سعد سلمان به آن شیوه شعر سروده‌اند. البته، شعراو روانى و انسجام شعر عنصرى و مسعود سعد سلمان را ندارد، چرا که او بیش از آن کهشاعر باشد، اندیشمندى است که باورهاى خود را در چهارچوب شعر ریخته است. شاید او رابتوانیم نخستین اندیشمندى بدانیم که باورهاى دینى، اجتماعى و سیاسى خود را به زبانشعر بیان کرده است.

در دیوان او سواى ستایش بزرگان دین و خلیفه‌هاى فاطمى از ستایشدیگران، وصف معشوق و دلبستگى‌هاى زندگى چیزى نمى‌بینیم و حتى وصف طبیعت نیز بسیاراندک است. هر چه هست پند و اندرز و روشنگرى است. گاهى نیز دانش‌هاى زمان خود ازفلسفه، پزشکى، اخترشناسى و شگفتى‌هاى آفرینش را در قصیده‌هاى خود جاى مى‌دهد تا ازاین راه خواننده را به فکر کردن وادارد و باورهاى خود را اثبات کند.

ناصرخسرو شعرهاى خود را در قالب قصیده گفته و از غزل گریزان است. اوبارها از غزل‌سرایان روزگار خود انتقاد کرده است، چرا که بر این باور بود در زمانىکه مفهوم عرفانى عشق از درون تهى مى‌شود و آن‌جا که دل و عشق را با سیم و زر معاملهمى‌کنند، چه جاى آن است که عاشق رنج و سختى دورى را تحمل کند:

جز سخن من ز دل عاقلان مشکل و مبهم را نارد زوال

خیره نکرده‌ست دلم را چنین نه غم هجران و نه شوق وصال

نظم نگیرد به دلم در غزل راه نگیرد به دلم در غزال

از چو منى صید نیابد هوا زشت بود شیر، شکار شگال

نیست هوا را به دلم در، مقر نیست مرا نیز به گردش، مجال

او به همان اندازه که ستایش امیران و فرمان‌روایان را نادرستمى‌داند، غزل‌سرایى براى معشوقان و دلبران را نیز بیهوده مى‌داند. بى‌‌گمان اوشیفته‌ى خردورزى است و شعرى را مى‌پسندد که شنونده را به فکر کردن وادارد. از اینروست که چنین مى‌گوید:

اگر شاعرى را تو پیشه گرفتى یکى نیز بگرفت خنیاگرى را

تو برپایى آن‌جا که مطرب نشیند سزد گر ببرى زبان جرى را

صفت چند گویى به شمشاد و لاله رخ چون مه و زلفک عنبرى را

به علم و به گوهر کنى مدحت آن را که مایه‌ست مر جهل و بد گوهرى را

به نظم اندر آرى دروغى طمع را دروغست سرمایه مر کافرى را

پسنده‌ست با زهد عمار و بوذر کند مدح محمود مر عنصرى را

من آنم که در پاى خوکان نریزم مر این قیمتى در لفظ درى را

او ستایش را ویژه‌ى خداوند، پیامبران و امامان مى‌داند و در این راهشعرهایى نکو سروده است. او در قصیده‌اى نام همه‌ى پیامبرانى را که در قرآن آمدهاست، مى‌آورد و از رویارویى آنان به فرمان‌روایان ستمگر سخن مى‌گوید. در قصیده‌اىدیگر از عشق خود به قرآن و پیامبر اسلام چنین مى‌گوید:

گزینم قرآنست و دین محمد همین بود ازیرا گزین محمد

یقینم که من هر دوان را بورزم یقینم شود چون یقین محمد

کلید بهشت و دلیل نعیم حصار حصین چیست؟ دین محمد

ناصرخسرو بر این باور است که جوانمردى و بزرگى را پس از پیامبراکرم(ص) تنها باید از على و فرزندانش آموخت:

یافت احمد به چهل سال مکانى که نیافت به نود سال براهیم از آن عرشعشیر

على آن یافت ز تشریف که زو روز غدیر شد چو خورشید درخشنده در آفاقشهیر

گر به نزد تو به پیرى‌ست بزرگى، سوى من جز على نیست بنایت نه حکیم ونه کبیر

با این همه ناصرخسرو شعرهایى در ستایش المستنصر بالله، خلیفه‌ىفاطمى، دارد که از نقطه ضعف‌هاى او به شمار مى‌آید. ناصرخسرو او را جانشین پیامبرمعرفى مى‌کند و مى‌گوید:

میراث رسول است به فرزندش از او علم زین قول که او گفت شما جملهکجایید

فرزند رسول است، خداوند حکیمان امروز شما بى‌خردان و ضعفایید

از دیگر ویژگى‌هاى شعرهاى ناصر خسرو، فراخواندن مردم به خودشناسىاست که در کتاب روشنایى نامه بسیار به آن پرداخته است. او خودشناسى را نخستین گامدر راه شناخت جهان هستى مى‌داند و مى‌گوید:

بدان خود را که گر خود را بدانى ز خود هم نیک و هم بد را بدانى

شناساى وجود خویشتن شو پس آن‌گه سرفراز انجمن شو

چو خود دانى همه دانسته باشى چو دانستى ز هر بد رسته باشى

ندانى قدر خود زیرا چنینى خدا بینى اگر خود را ببینى

تفکر کن ببین تا از کجایى درین زندان چنین بهر چرایى

ناصرخسرو بنیاد جهان را بر عدل مى‌داند و بر این باور است که باخردورزى مى‌توان داد را از ستم باز شناخت:

راست آن است ره دین که پسند خرد است که خرد اهل زمین را ز خداوندعطاست

عدل بنیاد جهان است بیندیش که عدل جز به حکم خرد از جور به حکم کهجداست

او بر ستمکاران مى‌تازد و آنان را از گرگ درنده بدتر مى‌داند:

گرگ درنده گرچه کشتنى است بهتر از مردم ستمکار است

از بد گرگ رستن آسان است وز ستمکار سخت دشوار است

سپس همگان را این گونه از ستمکارى باز مى‌دارد:

چون تیغ به دست آرى مردم نتوان کشت نزدیک خدواند بدى نیست فرامشت

این تیغ نه از بهر ستمکاران کردند انگور نه از بهر نبید است بهچرخشت

عیسى به رهى دید یکى کشته فتاده حیران شد و بگرفت به دندان سر انگشت

گفتا که که را کشتى تا کشته شدى زار تا با ز کجا کشته شود آن که تورا کشت

انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت

او مردمان را از همکارى با ستمگران و مردمان پست نیز باز مى‌دارد:

مکن با ناکسان زنهار یارى مکن با جان خود زنهار خوارى

بپرهیز اى برادر از لئیمان بنا کن خانه در کوى حکیمان

و این گونه بر دانشمندانى که دانش خود را در راه پایدارى حکومتخودکامگان به کار مى‌گیرند، مى‌تازد:

علما را که همى علم فروشند ببین به ربایش چو عقاب و به حریصى چوگراز

هر یکى همچو نهنگى و ز بس جهل و طمع دهن علم فراز و دهن رشوت باز

کوتاه سخت آن که ناصرخسرو در شعرهاى خود مردم را به خردورزىفرامى‌خواند و از ستم‌کارى و یارى رساندن به ستمکاران باز مى‌دارد. او از مردممى‌خواهد راه پیامبر و اهل بیت او را بپیمایند که سرچشمه‌ى دانش و آگاهى و چراغ راهآدمى هستند. او خود در این راه گام بر مى‌داشته و در این راه سختى‌هاى فراوانى رابه جان چشیده است. او نمونه‌ى آدم‌هایى است که در راه باورهاى خود از سختى‌هانمى‌هراسند و مى‌کوشند مردمان را نیز به راه درست رهنمون باشند.

سفرنامه‌ى ناصرخسرو

سفرنامه‌ى ناصرخسرو گزارشى از یک سفر هفت ساله است که در ششم جمادىالاخر سال 437 قمرى(اول فروردین‌ 415 یزگردى) از مرو آغاز شد و در جماددى الاخر سال 444 قمرى(اول فروردین 416 یزگردى) با بازگشت به بلخ پایان پذیرفت. او از مرو بهسرخس، نیشابور، جوین، بسطام، دامغان، سمنان، رى، قوهه و قزوین مى‌رود و از راه بیل،قپان، خرزویل و خندان به شمیران مى‌رسد. از آن‌جا به سراب و سعیدآباد مى‌رود و بهتبریز مى رسد. سپس از راه مرند، خوى، برکرى، وان، وسطان، اخلاط، بطلیس، قلعه‌ى قفانظر، جایگاه مسجد اویس قرنى، ارزن، میافارقین، به آمد در دیار بکر(در ترکیه‌ىامروزى) وارد مى‌شود. از آن‌جا با گذشتن از شهرهاى شام(سوریه) از جمله حلب بهبیروت، صیدا، صور و عکا(در لبنان امروزى) مى‌رود. سپس از راه حیفا به بیت المقدسمى‌رسد.

ناصرخسرو از قدس به مکه و مدینه مى‌رود و از راه شام به قدس بازمى‌گردد و راه مصر را در پیش مى‌گیرد. او از قاهره، اسکندریه و قیروان بازدیدمى‌کند و از راه دریا به زیارت مکه و مدینه مى‌رود. سپس از همان راه باز مى‌گردد واز راه آبى نیل با کشتى به اسیوط، اخیم، قوص و آسوان(در مصر) مى‌رود. او از برخىشهرهاى سودان بازدید مى‌کند و از راه دریاى سرخ به جده و مکه مى‌رود و شش‌ ماه رادر کنار خانه‌ى خدا مى‌ماند. از مکه به سوى لحاسا و سپس بصره مى‌رود و بهعبادان(آبادان) مى‌رسد. آن‌گاه به بندر مهروبان مى‌رود و از آن‌جا به ارجان(درنزدیکى بهبهان) مى‌رسد و به لردغان، خان‌لنجان و اصفهان وارد مى‌شود. سپس از نایین،طبس، قاین مى‌گذرد تا در پایان سفر به بلخ برسد.

دستاورد این سفر هفت ساله‌ى سه‌هزار فرسنگ براى ناصرخسرو رشد فکرى وبراى ما یاداشت‌هاى ارزنده‌اى است که او از دیده‌ها و شنیده‌هاى روزانه‌اش برداشتهاست. یاداشت هاى او بسیار روشن، دقیق، به دور از گزافه‌گویى و عبارت‌پردازى است کهآن‌ها را پس از بازگشت به خوبى تنظیم کرده و به صورت کتابى درآورده است. با خواندناین سفرنامه با دنیاى اسلام در نیمه‌ى نخست سده‌ى پنجم هجرى آشنا مى‌شویم و از آدابو فرهنگ مردمان و شکوفایى شهرهاى اسلامى در آن زمان آگاه مى‌شویم.

سرزمین‌هایى که ناصرخسرو از آن‌ها گذشته، بخشى زیر نفوذ سلجوقیانبوده است و بخشى را فرمان‌روایان محلى اداره مى‌کردند. بر مصر و شام و حجاز نیزخلیفه‌هاى فاطمى فرمان مى‌راندند. اما توصیف این سرزمین‌ها در سفرنامه‌ى ناصرخسروچندان متفاوت نیست و در همه جا از آبادى‌ها و ویرانى‌ها یکسان سخن گفته است. او درهمه جا از امنیت و آرامش شهرها ستایش مى‌کند، اما از ناآرامى راه‌هاى فارس و تاخت وتاز عرب‌ها در میان مکه و مدینه نیز مى‌گوید.

ناصرخسرو دیده‌ها و شنیده‌هاى خود را به‌خوبى بازگو کرده است و بهنقاشى مى‌ماند که دیده هاى خود را به رنگ واژگان به تصویر کشیده است. هر بخش ازسفرنامه‌ى او که به توصیف یک جایگاه جغرافیایى مربوط است، به عکسى مى‌ماند که عکاسىهنرمند از آن جایگاه گرفته است. براى نمونه به وصفى که او از شهر اصفهان نوشته است،توجه کنید:

" شهرى است بر هامون نهاده، آب و هوایى خوش دارد و هر جا که ده گزچاه فرو برند، آبى سرد و خوش بیرون آید. و شهر دیوارى حصین دارد و دروازه‌ها وجنگ‌گاه‌ها ساخته و بر همه بارو و کنگره ساخته. و در شهر جوى‌هاى آب روان و بناهاىنیکو و مرتفع. و در میان شهر مسجد آدینه بزرگ و نیکو. و باروى شهر را گفتند سهفرسنگ و نیم است و اندرون شهر همه آبادان، که هیچ از وى خراب ندیدم، و بازارهاىبسیار، و بازارى دیدم از آن صرافان که اندر او دویست مرد صراف بود و هر بازارى رادربندى و دروازه‌اى و همه‌ى محله‌ها و کوچه‌ها را همچنین دربندها و دروازه‌هاى محکمو کاروانسراهاى پاکیزه بود. و کوچه‌اى بود که آن را کوطراز مى‌گفتند و در آن کوچهپنجاه کاروانسراى نیکو و در هر یک بیاعان و حجره‌داران بسیار نشسته. و این کاروانکه ما با ایشان همراه بودیم یک هزار و سى‌صد خروار بار داشتند که در آن شهر رفتیم،هیچ بازدید نیامد که چگونه فرود آمدند که هیچ جا تنگى نبود و تعذر مقام و علوفه."

از نوشته‌هاى ناصرخسرو به‌خوبى مى‌توان به وضعیت کشاورزى، نوعمحصول‌ها، چگونگى آبیارى، صنعت، دانشمندان و بزرگان، استحکامات، چگونگى اداره‌ىشهر، ساختمان‌هاى مهم، زیارتگاه‌ها، روابط بازرگانى، آیین‌ها و باورهاى مردمان،روى‌دادهاى مهم تاریخى و بسیارى از ویژگى‌هاى مردمان و سرزمین‌هاى اسلام در آندوران پى برد. در ادامه به نمونه‌هایى اشاره مى شود:

1. بانکدارى

پیرامون صرافى و چگونگى داد و ستد مردم بصره چنین نوشته است:"و حالبازار آن‌جا، چنان بود که آن کسى را که چیزى بود به صراف دادى و از صراف خط بستدى وهرچه بایستى بخریدى و بهاى آن را به صراف حواله کردى و چندان که در آن شهر بودى،بیرون از خط صراف چیزى ندادی." و خود او نوشته است که در آن زمان،" امیر بصره پسرباکالیجار دیلمى، ملک پارس، بود. وزیرش مردى پارسى بود و او را ابونصر شهمردانمى‌گفتند." هم‌چنین نوشته است که در اصفهان در زمان پادشاهان سلجوقى بازارى به نامبازار صرافان وجود داشت که 200 مرد صراف در آن به کار صرافى مى‌پرداختند.

2. فانوس دریایى

هنگام دور شدن از جزیره‌ى آبادان چیزى مانند گنجشک را در میان دریامى‌بیند و پس از این که اندکى نزدیک‌تر مى‌شود آن را بزرگ‌تر مى‌بیند و مى‌پرسد:"آن چه چیز است" و پاسخ مى‌شنود:"خشاب" و سپس این گونه به توصیف آن مى‌پردازد:" چهارچوب است عظیم از ساروج، چون هیبت منجنیق نهاده‌اند. مربع، که قاعده‌ى آن فراخ باشدو سر آن تنگ و علو آن از روى آب چهل گز باشد و بر سر آن سفال‌ها و سنگ‌ها نهاده، پساز آن که آن را به چوب به هم بسته و بر مثال ثقفى کرده و بر سر آن چهارطاق ساخته کهدیدبان بر آن‌جا شود. و این خشاب را بعضى مى‌گویند بازرگانى بزرگ ساخته است و بعضىگفتند که پادشاهى ساخته است. و غرض از آن دو چیز بوده است: یکى آن که در آن حدود کهآن است، خاکى گیرنده است و دریا تنگ، چنان که اگر کشتى بزرگ به آن‌جا رسد بر زمیننشیند و کس نتواند خلاص کردن. دوم آن که جهت عالم بدانند و اگر دزدى باشد ببینند واحتیاط کنند و به شب آن‌جا چراغ سوزند، در آبگینه، چنان‌که باد بر آن نتواند زد ومردم از دور بینند و احتیاط کنند و کشتى از آن‌جا بگردانند."

3. آرامشگاه بین راهى

هنگان سفر از اصفهان به نایین از ایمن بودن راه و آرامشگاه‌هایى کهبین راه ساخته بودند سخن مى‌گوید: "و در این بیابان به هر دو فرسنگ گنبدک‌هاساخته‌اند و مصانع که آب باران در آن‌جا جمع شود. به مواضعى که شورستان نباشدساخته‌اند. و این گنبدک‌ها به سبب آن است تا مردم راه را گم نکنند و نیز به گرما وسرما لحظه‌اى در آن‌جا آسایشى کنند."

4. آینه‌ى سوزاننده

هنگام بازدید از اسکندریه مى‌گوید:" و بر آن مناره آینه‌اى حراقهساخته بودند که هر کشتى رومیان که از استنبول بیامدى چون به مقابله‌ى آن رسیدى،آتشى از آن آینه در کشتى افتادى و بسوختی. و رومیان بسیار جد و جهد کردند و حیلت‌هانمودند و کس فرستادند و آن آیینه بشکستند."

5. دولاب

در جاى جاى سفر خود در شهرهاى گوناگون با کاریز، آب انبار و دولابرو به رو مى‌شود و پیرامون دولابى در مصر مى‌گوید:" و چون از دور شهر مصر را نگاهکنند پندارند کوهى است و خانه‌هایى هست که چهارده طبقه از بالاى یکدیگر است وخانه‌هایى هفت طبقه. و از ثقات شنیدم که شخصى بر بام هفت طبقه باغچه‌اى کرده بود وگوساله‌اى آن‌جا برده و پرورده تا بزرگ شده بود. و آن‌جا دولابى ساخته که این گاومى‌گردانید و آب از چاه بر مى‌کشید و بر آن بام درخت‌هاى نارنج و ترنج و موز و غیرهکشته و همه دربار آمده و گل و سپرغم‌ها همه نوع کشته."

6. کاغذسازى

در گزارش از شهر طرابلس مى‌گوید:"و آن‌جا کاغذ نکو سازند مثل کاغذسمرقندى، بل بهتر." که هم از پیشرفت کاغذسازى در آن شهر و هم از کیفیت کاغذ سمرقندىحکایت دارد که کیفیت کاغذهاى دیگر را با آن مى‌سنجیدند.

7. نشانه‌هاى راهنمایى

هنگام رفتن از شهر اخلاط مى‌گوید:"بیستم جمادى الاول از آن‌جابرفتیم، به رباطى رسیدیم. برف و سرمایى عظیم بود. و در صحرایى، در پیش شهر، مقدارىراه، چوبى به زمین فرو برده بودند تا مردم روز برف و دمه بر هنجار آن چوب بروند."

8. پوشاک رنگ‌ به رنگ

در مورد پارچه‌هاى رنگ به رنگ(بوقلمون)، که در جزیره‌ى تنیسمى‌بافتند، مى‌گوید:" و بدین شهر تنیس بوقلمون بافند که در همه‌ عالم جاى دیگرنباشد، آن جامه‌اى رنگین است که به هر وقتى از روز به لونى دیگر نماید. و به مغرب ومشرق آن جامه از تنیس برند. و شندیم که سلطان روم کسى فرستاده بود و از سلطان مصردرخواسته بود که صد شهر از ملک وى بستاند و تنیس به وى دهد."

9. بیمه‌ى بهداشت

در توصیف بیمارستان بیت المقدس مى‌گوید:"و بیت المقدس را بیمارستانىنیک است و وقف بسیار دارد و خلق بسیار را دارو و شربت دهند و طبیبان باشند که ازوقف مرسوم ستانند." این گونه وقف‌ها،که مى‌توان آن را گونه‌اى بیمه‌ى بهداشت دانست،در دیگر سرزمین‌هاى اسلامى نیز رواج داشته است.

10. کبریت و نشادر

هنگام گذشتن از آمل به رى مى‌گوید: و میان رى و آمل کوه دماوند استمانند گنبدى و آن را لواسان گویند. و گویند بر سر آن چاهى است که نوشادر از آن‌جاحاصل شود و گویند کبریت نیز. و مردم پوست گاو ببرند و پر نوشادر کنند و از سر کوهبغلطانند که به راه نتوان فرود آوردن."

از سفرنامه‌ى ناصرخسرو دو نسخه‌ى خطى وجود دارد که هر دو در فرانسهنگهدارى مى شود. نخستین‌بار شفر، خاورشناس فرانسوى، به سال 1298 قمرى به چاپسفرنامه با ترجمه‌ى فرانسوى پرداخت و سپس چاپ سنگى از آن کتاب در بمبئى هند انجامشد. بار سوم، سفرنامه در تهران همراه با دیوان ناصرخسرو به کوشش زین العابدینالشریف الصفوى بن فتحعلى بن عبدالکریم الخوى به سال 1312 قمرى به چاپ سنگى رسید ودر همان سال چاپ دیگرى از سوى همان شخص به بازار آمد. چاپ پنجم این کتاب درچاپ‌خانه‌ى کاویانى برلین به کوشش غنى‌زاده همراه با دو مثنوى روشنایى‌نامه وسعادت‌نامه به سال 1340 قمرى به چاپ رسید. اما شناخته شده‌ترین چاپ این کتاب رادکتر محمد دبیرسیاقى به سال 1335 خورشیدى به سرمایه‌ى انتشارات زوار به بازارفرستاد. چاپ‌هاى دیگرى از این اثر نیز به بازار آمده است.

ناصرخسرو در نگاه اندیشمندان

ناصرخسرو هر چند در روزگار خود بى‌مهرى فراوانى دید، اما اکنون درمیان اندیشمندان جایگاه ویژه‌اى پیدا کرده است. آندرى یوگینویچ برتلس، پژوهشگرروسى، درباره‌ى توجه به شعر او مى‌گوید:" شعرهاى اخلاقى و پندآموز او در برنامه‌ىدرسى ایران و تاجیکستان گنجانده شده و مطبوعات ایران به آثار و نوشته‌هاى ناصرعلاقه‌ى فراوان نشان مى‌دهند. شعرها و کتاب‌هاى او روز به روز در شرق و غرب توجه‌بیش‌ترى را به خود جلب مى‌کند و ضرورت پژوهش و مطالعه‌ى آثار وى هر روز آشکارترمى‌شود."

آربرى درباره‌ى روح آزادگى ناصرخسرو مى‌گوید:"پیشینیان ناصرخسرو درمدح شاهان و شاهزادگان قصیده سرایى‌ها مى‌کردند ولى موضوع‌هاى ناصرخسرو تنها به ذکرتوحید و عظمت الهى و اهمیت دین و کسب پرهیزگارى و تقوى و پاکدامنى و عفت و فضیلت وخوى نیک و تعریف از علم منتهى مى‌شود. علامه قزوینى نیز او را شاعرى بلندمرتبه وسترگ و اخلاقى مى‌شمارد و سراسر آثارش را نفیس و پرمایه و معنوى مى‌داند."

دکتر ذبیح الله صفا، پژوهشگر ادبیات ایران، پیرامون ویژگى‌هاى شعرناصرخسرو مى‌گوید:"ناصرخسرو بى‌گمان یکى از شاعران بسیار توانا و سخن‌آور فارسىاست. او به آن‌چه دیگر شاعران را مجذوب مى‌کند، یعنى به مظاهر زیبایى و جمال و بهجنبه‌هاى دلفریب محیط و اشخاص توجهى ندارد و نظر او بیش‌تر به حقایق و مبانى وباورهاى دینى است. به همین خاطر حتى توصیف‌هاى طبیعى را هم براى ورود در مبحث‌هاىعقلى و مذهبى به کار مى‌برد. با این همه، نباید از توانایى فراوان ناصرخسرو درتوصیف و بیان ویژگى‌هاى طبیعت غافل بود. توصیف‌هایى که او از فصل‌ها و شب و آسمان وستارگان کرده در میان شعرهاى شاعران فارسى کمیاب است."

دکتر عبدالحسین زرین‌کوب پیرامون نیرومندى سخنان ناصرخسرو و شجاعتاو در در خرده‌گیرى بر ستمگران زمان خود چنین مى‌گوید:"سخنانش قوت و عظمت بى‌مانندداشت. مثل سیل گران از بالا به پایین مى‌غلتید و روان مى‌شد. با قوت و صلابت سخنمى‌گفت و خواننده در برابر او خود را چون مردى مى‌دید که زیر نگاه غول بلندبالایىباشد. نگاه غول خشم‌آلود نه بدخواه. این غول خشم‌آلود خوش قلب، هنوز در دیوان اوجلوه دارد که با لحنى از خشم آکنده سخن مى‌گوید و او را بر این مردم ساده‌لوح نادانکه دست‌خوش هوس‌هاى خویش و دستکش اغراض حاکمان فاسد و رشوه‌خوار هستند، خشمگینمى‌دارد، خروش سخت بر مى‌دارد."

دکتر غلامحسین یوسفى نیز توصیفى این چنین از ناصرخسرو و شعر او داردو مى‌گوید:" شعر ناصرخسرو از نظر محتوا و صورت، واژگان و آهنگ و اوج و فرود و شتابو درنگ همان ساخت اندیشه‌ى اوست در قالب وزن و کلمات. همان قیافه‌ى همیشه جدى ومصمم و تا حدى عبوس و فارغ از هر نوع شوخ‌طبعى و شادى‌دوستى که به عوان داعى و حجتبه خود گرفته در شهرش نیز بازتاب دارد. شهر ناصرخسرو هم از نظر درون مایه و مضمونمقاوم و تسلیم ناپذیر است، هم از نظر لفظ و آهنگ. به پاره‌اى آهن سرخ‌شده‌اىمى‌ماند که از زیر ضربه‌هاى پتک آهنگرى زورمند بر سندان بر مى‌جهد، شراره است وشراره‌افکن. و این همه بازتابى است از روح آزرده و نستوه ناصر خسرو."

دکتر مهدى محقق پیرامون ویژگى‌هاى اخلاقى ناصرخسرو مى‌گوید:" یگانهخوى نیک و صفت برجسته‌ى او که او را از دیگر شاعران ممتاز مى‌سازد، این است که دانشو ادب خود را دستاویز لذت دنیوى قرار نداده و هرگز به مدح و ستایش خداوندان زر وزور نپرداخته و دیوان او مجموعه‌‌اى از پند و اندرز، حکم و امثال و در عین حالدرس‌هایى از اصول انسانیت و قواعد بشریت است. او زشتکارى‌هاى اجتماع خودد را بهخوبى درک کرده و یک تنه زبان به اعتراض و خرده‌گویى گشود. ناصرخسرو به اصطلاح امروزجنگ سرد را در پیش گرفت و با موعظه و نصیحت و بدگویى از امیران و دست‌نشاندگانآن‌ها و بر ملا کردن زشتکارى‌هاى امیرانو فقیهان زمان خود کاخ روحانیت و معنویتآنان را بى‌پایه جلوه مى‌داد. او شاعرانى که شعر خود را وقف ستایشگرى کرده‌ بودند وهمچنین فقیهانى که با گرفتن بهره‌ى خود با دیده‌ى تجویز به کارهاى زشت قدرتمندانمى‌نگریستند، مورد نکوهش و طعن قرار مى‌دهد."

دکتر محمدعلى اسلامى ندوشن نیز پیرامون پیوند ادب و سیاست در شعرناصرخسرو مى‌گوید:"هیچ شاعرى در زبان فارسى از حکومتى با آن همه تلخى حرف نزده استکه ناصرخسرو از سلجوقیان. عزنوى‌ها را هم البته قبول ندارد. با حسرت از دورانسامانى یاد مى‌کند که به فرهنگ و ایرانیت ارادت داشتند. وى یک شاعر به تمام معناسیاسى است. هر حرفى مى‌زند، یک منظور اجتماعى در پشت آن نهان دارد."

دکتر محمد دبیر سیاقى در مقدمه‌اى که براى سفرنامه ى ناصرخسرو نوشتهاست، توانمندى‌ها او را چنین شرح مى‌دهد:"مسافرى که نامش ناصرخسرو است و علوممتداول زمان را با ژرفى آموخته است و در خاندانى دیوانى، گوشش به بسیار تعابیر واصطلاحات و فنون دبیرى و ترسل آشناست و خود به فضل و ادب شهرتى گرفته است و برروابط مردم اجتماع از هر دست بینایى دارد و از زبانى گشاده برخوردار است و شنیده‌هاو دیده‌ها را مى‌تواند خوب بازگو کند و مطالب را نیک بپرورد و در قالب عباراتبریزد."

دکتر نادر وزین‌پور نیز در مقدمه‌اى که براى سفرنامه‌ى ناصرخسرونوشته است بر راستى و درستى گزارش‌نویسى ناصرخسرو اشاره مى‌کند و مى‌گوید:"مبالغهدر ذکر وقایع، سخن نابجا و سخیف و مغرضانه به هیچ وجه در کتاب وجود ندارد و ازخرافات و افسانه‌سرایى هرگز مایه نگرفته است، زیرا ناصرخسرو واقع بین، هرگز ازعقاید پوسیده و افکار بى‌پایه‌ى عوام الناس پیروى نمى‌کند

Comments (0)

محمدبن زکریایرازی

Filed under: Uncategorized

رازی یکی از دانشمندان بزرگ ایرانی سده سوم هجریاست.

نیمه دوم سده سوم (ه- ق) را جورج سارتون در تاریخعلم، هم بدین عنوان "عصر" محمدبن زکریای رازی (251- 313 ه ق) (865-925) نامیده است.عصر رازی دوره اولین جنبش نوزایی فرهنگی اسلامی به شمار می‌رود که در وسیع‌ترینمحدوده زمانی خود فاصله میان سده‌های سوم و چهارم را در بر می‌گیرد. این دوره را کهاوج "تمدن اسلام" دانسته‌اند، شاهد ظهور یک طبقه متوسط دولت مند و متنفذی بود که بابرخورداری از اشتیاق و امکانات کسب دانش و موقع اجتماعی به پرورش و پراکنش فرهنگکهن مدد رساند.

رازی یکی از بزرگترین آزاد اندیشان تمام دنیای اسلامنامید بوده است. وی بزرگترین پزشک دنیای اسلامی و یکی از بزرگترین پزشکان تمامزمانها بوده است. اما چیزی که باعث شد مسلمانان به شدت رازی را تکفیر کنند، دیدگاههای رازی در مورد ادیان بود. رازی هیچ آمیختگی و همگونی ای را در میان فلسفه و دیننمیدید. در دو کتاب روشنگرانه که یکی از آنها بعدا یکی از معروف ترین کتابهای کفرآمیز آزاد اندیشان اروپایی (سه دغلکار 1) را نیز بطور مستقیم تحت تاثر خود قرارداد، تنفر و ضدیت خود از ادیان مبتنی بر وحی را آشکار کرد. در اینجا دو نظریهبنیادی از این اثر را باز خواهیم گفت:

همه انسانها برابر هستند، و بطور برابری دارایاستعداد استدلال شده اند، و نباید استعداد استدلال خویش را در برابر ایمان کور دستکم بگیرند و از دست بدهند. این استدلال است که انسان را قادر میسازد تا حقایق علمیرا مستقیما دریافت دارد. رازی پیامبران را بطور اهانت آمیزی "بزهای ریش بلند"میخواند و میگوید این بزهای ریش بلند هرگز نمیتوانند ادعا کنند که دارای برتری فکریو روحانی خاصی نسبت به بقیه هستند. در ادامه میگوید این بزهای ریش بلند در حالی کهمردم را با غرق کردن خود در دروغهایی که از خود تراوش میکنند به اطاعت کور کوران از "گفتار ارباب" فرا میخوانند؛ ادعا میکنند که با پیامی از طرف خدا آمدهاند.*رازی

معجزات پیامبران نیرنگهایی هستند که بر حیله گریاستوارند، و یا داستانها و روایاتی که از آنها به یاد مانده است مشتی دروغ است.باطل بودن تمام چیزهایی که پیامبران میگویند ااز این حقیقت آشکار میشود کهگفتارهایشان با یکدیگر در تضاد است، پیامبری آنچه پیامبر دیگر منع کرده را در حالیکه خود را مخزن و انبار حقایق میداند مجاز میگرداند. انجیل تورات را نقض میکند وقرآن انجیل را.*رازی

آداب و رسوم، سنت و تنبلی فکری باعث میشود کهانسانها رهبران مذهبیشان را کورکورانه دنبال کنند. ادیان اصلی ترین دلیل جنگهایخونینی بوده اند که نوع انسانها را بلا زده کرده است. ادیان همچنین دشمن ثابت قدمتفکر فلسفی و تحقیقات علمی بوده اند. نوشتارها و کتابهای به اصطلاح مقدس بی ارزشهستند و ضرر آنها برای انسانها تاکنون بیشتر از فایده آنها بوده است، در حالی کهنوشتارهای قدمایی همچون افلاطون، ارسطو، اقلیدس و بقراط تابحال خدمات بسیار بیشتریرا به انسانیت به سمر رسانده است.*رازی

در فلسفه سیاسی، رازی معتقد بود که اشخاص میتواننددر یک جامعه منظم بدون اینکه در وحشت از قوانین مذهبی ای که پیامبران انسانها را بهپیروی از آنها مجبور ساخته اند زندگی کند. مسلما چیزهایی که شریعت اسلامی آنها رامنع کرده است، همچون نوشیدن شراب نتوانسته است دردسری برای رازی ایجاد کند وهمانطور که رفت، رازی معتقد بود که این فلسفه و استدلالات انسانی است که باعث سعادتو پیشرفت انسانها است نه دین و مذهب.*رازی

و بالاخره رازی معتقد به پیشرفت فلسفی و علمی بود.معتقد بود که علوم از نسلی به نسل دیگر پیشرفت میکنند. معتقد بود که اشخاص باید بابینش آزاد و بدون تعصب باشند، و مشاهدات تجربی را تنها به این دلیل که با پیشفرضهای قبلی آنان همخوانی ندارد رد نکنند. رازی معتقد بود که کارهای علمی و فلسفی اوبا کارها و نظریات انسانهایی از لحاظ علمی برتر از او، در آینده جایگزین خواهدشد.*رازی

از آنچه گذشت آشکار است که رازی پرقدرت ترینانتقادات را در دوران میان سالی تاریخ مدرن، چه در اروپا و چه در جهان اسلام برعلیه دین انجام داده است. آثار کفر آمیز او بطور مشخص و دقیق باقی نمانده است اماهمین خبر از شرایطی آزاد در جامعه اسلامی "که در جاهای دیگر در آن دوران وجودنداشته است" میدهد.*رازی

نام و نشان رازی
رازی پزشک کیمیایی و فیلسوفنامدار که چیز زیادی از زندگانی او دانسته نیست. طبق قول ابوریحان بیرونی در ماهشعبان سال 251ق _ 865م در ری زاده شد. نام نیای رازی یحیی بوده است و بدین نام ونسب "ابوبکرمحمدبن زکریا بن یحیی الرازی" یاد کرده است. در بعضی از منابع، پیشهزرگری اولین کار رازی شمرده شده است. گفته می‌شود که وی در روم شوشه‌های طلا معاملهمی‌کرد و شناخت کیمیا در نزد وی از همین داستان نتیجه گرفته شده است و بعدها رازیبه طب پرداخته است.

استادان زکریای رازی
مورخان طب و فلسفه در قدیمبه تفاریق استادان رازی را سه تن یاد کرده‌اند:

ابن ربن طبری: زکریا در طب شاگرد وی بوده است.ابوزیذ بلخی: حکیم زکریای رازی در فلسفه شاگرد وی بوده است. ابوالعباس محمد بننیشابوری: استاد محمد بن زکریا رازی در حکمت مادی (ماترلیسیم) یا گیتی‌شناسی بودهاست. دانش شیمی و رازی رازی، پزشک و طبیعت شناس بزرگ ایرانی را پدر شیمی یادکرده‌اند، از آن رو که دانش کیمیایی کهن را به علم شیمی نوین دگرگون ساخت. ابن ندیماز قول رازی گفته است: "روا نباشد که دانش فلسفه را درست دانست و مرد دانشمند رافیلسوف شمرد، اگر دانش کیمیا در وی درست نباشد و آن را نداند."

مکتب کیمیا
رازی مکتب جدیدی در علم کیمیا تأسیسکرده که آن را می‌توان مکتب کیمیای تجربی و علمی نامید. ژولیوس روسکا دانشمندبرجسته‌ای که در شناسایی کیمیا (شیمی) رازیبه دنیای علم بیشتر سهم و جهد مبذولداشته، رازی را پدر شیمی علمی و بانی مکتب جدیدی در علم دانسته، شایان توجه و اهمیتاست که قبلا این لقب را به دانشمند بلند پایه فرانسوی لاوازیه داده بودند. به هرحال آنچه مسلم است تأثیر فرهنگ ایرانی دوران ساسانی در پیشرفت علوم دوران اسلامی واز جمله کیمیاست که در نتیجه موجب پیشرفت علم شیمی امروزه شده است.

نظریه اتمی و رازی
در فرآیند دانش کیمیا به علمشیمی توسط رازی، نکته‌ای که از نظر محققان و مورخان علم، ثابت گشته، نگرش "ذرهیابی" یا اتمسیتی رازی است. کیمیاگران، قائل به تبدیل عناصر به یکدیگر بوده‌اند واین نگرش موافق با نظریه ارسطویی است که عناصر را تغییرپذیر یعنی قابل تبدیل بهیکدیگر می‌داند. لیکن از نظر ذره گرایان عناصر غیر قابل تبدیل به یکدیگرند و نظررازی هم مبتنی بر تبدیل ناپذیری آنهاست و همین علت کلی در روند تحول کیمیایی کهن بهشیمی نوین بوده است. به تعبیر تاریخی زکریا، "کیمیا" ارسطویی بوده است و "شیمی"دموکریتی است. به عبارت دیگر، شیمی علمی رازی، مرهون نگرش ذره‌گرایی است، چنانچههمین نظریه را بیرونی در علم "فیزیک" کار است و بسط داد.

در اروپا فرضیه اتمی را "دانیل سرت" Daniel Seer درسال 1619 از فلاسفه یونانی گرفت که بعدها "روبرت بویل" آن را در نظریه خود راجع بهعنصرها گنجاند. با آنکه نظریه بویل با دیدگاه‌های کیمیاگران قدیم تفاوت آشکار داردنباید گذشت که از زمان فیلسوفان کهن تا زمان او، تنها رازی قائل به اتمی بودن مادهو بقاء و قدمت آن بوده است و با ان که نظریه رازی با مال بویل و یا نگرش نوین تفاوتدارد، لیکن به نظریات دانشمندان شیمی و فیزیک امروزی نزدیک است.

اکتشافات رازی در شیمی
رازی توانست مواد شیمیاییچندی از جمله الکل و اسید سولفوریک (زیت الزاج) و جز اینها را کشف کرد.

ارتباط رازی با دیگر دانش‌ها
رازی در علوم طبیعی و از جملهفیزیک تبحر داشته است. ابوریحان بیرونی و عمر خیام نیشابوری، بررسی‌ها و پژوهش‌هایخود را از جمله در چگال‌سنجی زر و سیم مرهون دانش "رازی" هستند. رازی در علومفیزیولوژی و کالبدشکافی، جانورشناسی، گیاه شناسی، کانی‌شناسی، زمین شناسی، هواشناسیو نورشناسی دست داشته است

 

ابوریحان محمد بناحمد بیرونى


ابوریحان محمد بن احمد بیرونى(351-427 خورشیدی)، دانشمند برجسته‌ى ایرانى، دررشته‌هاى گوناگون دانش، ریاضى، جغرافیا، زمین‌شناسى، مردم‌شناسى، فیزیک و فلسفه،سرآمد روزگار خود بود.

زندگى‌نامه

در 18 دى‌ماه 351 خورشیدى در شهرکاث، از شهرهاى ولایت خوارزم، به دنیا آمد.پدرش، ابوجعفر احمد بن على اندیجانى، اخترشناس دربار خوارزم‌شاه در رصدخانه‌ىگرگانج بود و مادرش، مهرانه، پیشینه‌ى مامایى داشت. چنان که خود گفته است، پدرش رادر پى بدگویى حسودان از دربار راندند و به ناچار در یکى از روستاهاى پیرامون خوارزمساکن شدند و چون براى مردم روستا بیگانه بودند، به بیرونى شهرت پیدا کردند.

آشنایى بیرونى با امیر نصر منصور بن عراقى باعث راه‌یابى او به دربار خوارزم‌شاهو مدرسه‌ى سلطانى خوارزم شد که امیر نصر آن را بنیان‌گذارى کرده بود. اما پس از چندسال در پى فروپاشى حکومت خاندان آل عراق بر خوارزم، به رى و سپس گرگان رفت و کتابآثارالباقیه را در آن‌جا به نام شمس المعالى قابوس وشمگیر نوشت.

بیرونى بین 38 سالگی به خوارزم بازگشت و مدتى را در دربار ابوالعباس مأمون ابنخوارزم بزیست. در زمان شورش خوارزم و لشکرکشى سلطان محمود غزنوى به خوارزم در آن‌جابود و سلطان محمود او را در بهار46 ساله گی اش به غزنه برد. بیرونى در لشکرکشى‌هامحمود به هندوستان همراه او بود و در این سفرها با دانشمندان هندى آشنا شد و باآنان به گفت و گو نشست. زبان سانسکریت آموخت و اطلاعات لازم براى نگارش کتاب تحقیقما للهند را فراهم کرد. بیرونى در 77 سالگى  در غزنه درگذشت.

پژوهش‌ها

از جمله‌ى پژوهش‌هاى بیرونى مى‌توان به این‌ها اشاره کرد:

1. شرح‌شمار هندى

2. مجموع گندم‌هایى که به تصاعد هندسى در خانه‌هاى شطرنج گذاشته شود

3. تثلیث زاویه و دیگر مسأله‌هایى که با پرگار و ستاره حل نمى‌شود

4. پایه‌ریزى روشى براى رسم کردن نقشه‌هاى جغرافیایى به نام قاعده‌ى تسطیح کرهبر سطح مستوى

5. پژوهش در جرم مخصوص(چگالى) و تعیین دقیق جرم مخصوص 18 سنگ گرانبها و فلز

6. بیان علمى چاه‌هاى آرتزین بر اساس قانون ظرف‌هاى مرتبط

7. پژوهش‌هایى در حساب سال و ماه قوم‌هاى گوناگون

8. رصد ماه‌گرفت، خورگرفت، سیاره‌ها و ستارگان

9. اندازه‌گیرى دقیق طول و عرض جغرافیایى چند شهر

10 ساختن ابزارهاى اخترشناسى و چند ابزار علمى دیگر

11. اندازه‌گیرى دقیق شعاع، قطر، محیط و مساحت زمین

12. تعیین فاصله‌ى بسیارى از شهرهاى آباد زمان خود

پژوهش‌هاى زمین‌شناسى

1. چگالى کانى‌ها. ابوریحان در کتاب الجماهر فى معرفه الجواهر به شرح فلزها وجواهرهاى قاره‌هاى آسیا، اروپا و آفریقا مى‌پردازد و ویژگى‌هاى فیزیکى ماند بو،رنگ، نرمى و زبرى حدود 300 نوع کانى و مواد دیگر را شرح مى‌دهد و نظریه‌ها وگفتارهاى دانشمندان یونانى و اسلامى را درباره‌ى آن‌ها بیان مى‌کند.

او چگالى‌سنج دقیقى اختراع کرد و چگالى کانى‌هاى شناخته شده را اندازه‌گیرى کرد.اندازه‌گیرى‌هاى او با اندازه‌گیرى‌هاى امروزى، که با ابزارهاى پیشرفته انجاممى‌شود، چندان اختلاف ندارد.

. چاه‌هاى آرتزین. بیرونى در آثار الباقیه درباره‌ى فوران آب از برخى چشمه‌ها وچاه‌ها چنین مى‌گوید: "اما فوران چشمه‌ها و صعود آب به سمت بالا، علتش این است کهخزانه‌ى آن از خود چشمه‌ها بالاتر جاى دارد، مانند فوران معمولى و گرنه آب هرگز بهسوى بالا جز این که منبع آن بالاتر باشد، نخواهد رفت … بسیارى از مردم که چون علتامرى طبیعى را ندانند، به همین اندازه کفایت مى‌کنند که بگویید الله اعلم، مطلبى راکه ما گفته‌ایم انکار کرده‌اند و یکى از آنان با من به منازعه پرداخت … البته ممکناست آب به قله‌ى کوه هم برود، به شرط آن که قله‌ى کوه از منبع و مخزن آب، پایین‌ترباشد."

3. اندازه‌گیرى قطر و محیط زمین. در کتاب قانون مسعودى نوشته است: " در سرزمینهند، کوهى را مشرف بر صحراى هموارى یافتم که هموارى آن همسان هموارى سطح دریا بود.بر قله‌ى آن محل برخورد ظاهرى آسمان با زمین، یعنى دایره‌ى افق را اندازه گرفتم کهاز خط مشرق و مغرب به اندازه‌ى اندکى کم‌تر از ثلث و ربع درجه، انحطاط داشت و من آنرا 34 دقیقه محسوب داشتم. سپس از تفاع کوه را از طریق رصد کردن قله‌ى آن از دو نقطهالحجر این قله، که بر یک امتداد بودند، اندازه گرفتم که مساوى ششصد و پنجاه و دوذراع در آمد … و چون حساب کردم، تقریبا 58 میل درآمد و از این‌جا به درستىاندازه‌گیرى منجمان مأمون اطمینان یافتم." او در پایان کتاب اسطرلاب، روش ریاضى بهدست آوردن شعاع، محیط، مساحت و حجم کره‌ى زمین ر شرح داده است.

4. پژوهش‌هاى دیگر. شرح گردش زمین به دور خودش؛ بیان این که دره‌ى سند را بایددریایى کهن دانست که با مواد رسوبى پر شده است

نگارش‌ها

نوشته‌هاى ابوریحان را بیش از 153 دانسته‌اند که بیش‌تر آن‌ها به زبان عربى بودهو 115 اثر پیرامون ریاضى بوده است. از میان همه‌ى آثار بیرونى، فقط 35 اثر باقىمانده است. او کتاب‌هایى را نیز از سانسکریت به عربى ترجمه کرده و نامه‌نگارى‌هاىمشهورى با ابوعلى‌سینا داشته است. مهم‌ترین نوشته‌هاى او عبارت‌اند از:

1. آثار الباقیه عن قرون الخالیه؛ این اثر به کوشش اکبر دانا سرشت منتشر شدهاست(انتشارات انجمن آثار ملى، 1353)

2. تحقیق ما للهند؛ این اثر به کوشش اکبر دانا سرشت منتشر شده است(انتشاراتابن‌سینا، 1353)

3. قانون مسعودى

4. التفهیم لاوائل الصناعه التنجیم؛ این اثر به زنده‌یاد جلال‌الدین همایى تصحیحو منتشر شده است(انتشارات بابک، چاپ سوم، 1362).

5. الجماهر فى معرفه الجواهر

6. تحدید نهایات الاماکن لتصحیح مسافات المساکن؛ این اثر به کوشش احمد آرامترجمه و منتشر شده است(انتشارات دانشگاه تهران، 1352).

7. تحریر استخراج الاوتار؛ این اثر به کوشش ابولقاسم قربانى منتشر شدهاست(انتشارات انجمن آثار ملى، 1355).

منبع :

1. مصاحب و همکاران، مقاله‌ى ابوریحان بیرونى، دایره‌المعارف فارسى(جلد اول)

2. معتمدى، اسفندیار. ابوریحان و ریحانه. انتشارات مدرسه‌ى برهان، چاپ اول 1380

3. حسینى، احمد. کانى‌ها. انتشارات مدرسه‌ى برهان، چاپ دوم 1382

ارد بزرگ

 سخن گفتن از ارد بزرگ کار ساده ای نیست او و خواست هایش را نمی تواندر یک مجموعه کوچک و یا حتی دریک کتاب تعریف نمود آنچه من از این نابغه  اندیشه وهنر می دانم آنست که زاده شهر توس نو (مشهد )است اما پدرش از دیار شیروان یکی ازشمالی ترین شهرهای خراسان بزرگ است به لحاظ نژادی به سلاجقه متصل می شوند چنانچه میدانیم هزار سال قبل سلجوقیان ایل بزرگی در ناحیه آمودریا و فرارود بودند (ناحیه ایکه همکنون کشورهای تاجیکستان ، جنوب شرقی ازبکستان ، شرق ترکمنستان و قسمت شمالیافغانستان است ) که طغرل سلجوقی منصور جانشین محمود غزنوی را از سلطنت به زیر کشیدو رفته رفته گستره ای پهناوری از مرز چین تا مدیترانه به فرمانش در آمد آنان گستردهترین حکومت ایرانی را پس از اسلام بر سراسر منطقه گسترانیدن بازماندگان آنان درنواحی از مناطق شمال خراسان و منطقه بختیاری ایران ساکن شدند زبان آنان ترکی استالبته با زبان ترکی آذربایجان  کاملا متفاوت است آنان دارای گویشی روان و آمیخته بافارسی دارند. بله خواجه نظام الملک توسی صدر اعظم دولت سلجوقی در سایه قدرتی که ازعلم و اندیشه های فردوسی بدست آورده بود ، توانست از خرابه غزنویان ، نظام اداری واجتماعی درخشانی همچون تاسیس مدارس نظامیه  و بفرمان ملک شاه سلجوقی که عاشق فرهنگنیاکان و فردوسی بود  تقویم خورشیدی ( جلالی ، شمسی ) را با کمک  خیام و گروهی دیگراز نخبگان سرزمینمان ایران در مقابل هجری قمری تازیان ایجاد نمود .
مهمترین رکناداره کشور در این دوره در اختیار مجلس ریش سفیدان بود آنان امرا و پادشاهان سلسهسلجوقی را بر می گزیدند و از قدرتی نظارتی و گاها تنبیهی برخوردار بودند ( شبیهسلسله اشکانیان )آنان معتقد به اصل فکر برتر بودند شاهنامه فردوسی و صدها اثرتاریخی دیگر را احیا کردند آنان حاکمیت تازیان (اعراب) را بطور کلی در خاورمیانهمحدود به منطقه شبه جزیره عربستان نمودند نکته جالب در مورد گسترش حاکمیت این قومبزرگ وجود داشت و آن مطلب این است که آنها هیچ گاه به شهرهای بین راه وارد نمی شدندتنها سفیری را به داخل شهر مربوطه می فرستادند و اولین خواستشان آن بود که دیگرخطبه ای به نام خلیفه بغداد خوانده نشود و رسما حکومت سلجوقی را بپذیرند .ذکر اینحوادث تاریخی باعث می شود بهتر با اندیشمندی آشنا شویم که بر پیرامون خود  دارایشناخت و ریشه است بقول حکیم فردوسی:
پدر چون به فرزند ماند جهان      کند آشکارابرو بر نهان
گر او بفگند فر و نام پدر            تو بیگانه خوانش مخوانش پسر
کرا گم شود راه آموزگار             سزد گر جفا بیند از روزگار

به نظر من ما با شخصیتی روبرو هستیم که در این پیشینه کهن شناور استاهل خرد همواره در دوران زندگی این جهانی  خویش در چنین وضعیتی قرار دارند . شما بهزندگی سراسر رنج و اندوه  فردوسی بزرگ نظری بیفکنید و سپس هزار سال بعد در همان شهرو همان خاک اخوان ثالث متولد می شود رشد می کند برگ می دهد و شاخسارش پر میوه میشود با همان غمها و همان محنت ها با همان آواز با همان آثار تراژیک …
هر چند خوداخوان داشتن ریشه باستانی خویش را در قالب شعری رد می کند
اما اگر این ریشهنبود وصیت نمی کرد در کنار فردوسی بزرگ دفنش کنند …
آری اُرد نیز با آثارش ازریشه های مشترکی سخن می گوید که شاید امروز در مرزهای کنونی ایران نباشد اما رواناو همچنان در دره های شگفت انگیز بدخشان و کوههای مرتفع پامیر و رود بزرگ جیهونپرواز می کند
وقتی از خجند و کولاب و یا از مزار و سمرقند سخن می گوید چشمانشپر اشک می شود و صدایش به لرزه می افتد برای سرزمیتنی که همیشه دور از آن زیسته واما انگار تک تک برگهای درختان آنجا را هر بار لمس کرده و می شمارد . وقتی او را درحال صحبت با تاجیکان و یا اهالی شمال افغانستان و یا جنوب ازبکستان که گاها برایدیدنش می آیند می بینید متوجه می شوید که پرواز روح در دل تاریخ یعنی چه ، آنوقت کهچشمان متعجب و مبهوت میهمانان را می بینید با آهنگ صدای او همراه می شوید و بهژرفای روان او فرو می روید .

اُرد بزرگ به غیر از نوشته هایش در اثر جاودانه اش " قاره کهن "  سهاثر زیبا دارد به شکل تابلو ،که بر کاغذ مومی نقش شده آنها تابلوها یک سوژه مشترکرا دنبال می کنند نام اثر " تاجیکستان " است .
تابلوی نخست تصویر نقش برجستهبانویی تاجدار است که در دست یک دل دارد (مام میهن) بروی آن یک قطره خون است دست راجلو بُرده ، گویا می خواهد آن را به کسی هدیه کند ، اما کسی رو در رویش  نیست.

در اثر دوم ، رخ آن بانو از  دختر نوجوان  به زنی زیبا دگر گون شده و توانسته میزبانی شایسته برای این هدیه پیدا کند و آن کسی نیست جز فرزند خویش .

و اثر سوم و آخر ، مام میهن رخش غرق در اندوه است .
یک شکاف برروی نقش برجسته ایجاد شده و ترک پیش آمده و قلب را زخمی نموده است مادر دست کودک رامحکم گرفته بدانگونه که تمام رگهای دستش برآمده است  .
قطرات خون از کنار دست درحال چکیدن است .

جالب اینجاست که در تابلوی آخر امضای استاد دیده نمی شود وقتی یکیاز شاگردانش علت را می پرسد  چنین پاسخی می دهد که : دو سال پس از آفرینش اثر بهاین داستان پی بردم  ! .
 
ناگفته نماند امضای استاد در دو تابلوی اول دقیقا دریک نقطه است و در تابلوی سوم دقیقا همان جای که باید امضا می شده قطره ای خون سرخجای گرفته ناخودآگاه می لرزید و از خود می پرسید چرا ؟ …

ما می دانیم هنرمند برای خاموش کرد و یا حداقل کنترل احساسات خویشدست به آفرینش و خلق آثار جدید می زند  .
آیا او خود فرزندی دور از مادر است ؟ واین همان نیرویست که باعث شده  ماهها زمان خویش را صرف اجرای این اثر ماندگاربنماید ؟ آیا این یک تراژدی نیست ؟

 بد نیست در اینجا خاطره یکی از فرماندهان ناحیه جلال آباد افغانستاندر هنگام جنگ با طالبان را بیاورم :
 
هر روز دهها بار مناطق اندک باقی ماندهبمباران  می شدند  و در آن هنگامه ، که افکار عمومی می پنداشت شیر تنگه پنجشیر بهزانو در  خواهد آمد،  و اندک نیروی ملت افغانستان هم قربانی سیاستهای متجاوزانهپاکستان و امارات  واقع شود .

در این خاطره زیبا می خوانیم ارد بزرگ هدیه ایبرای احمد شاه مسعودمی فرستد .
آن هدیه در واقع یکی از آثار هنرمندانه ترین آثار اوست. تابلویی فوقالعاده زیبا ، با تمی شگفت انگیز …
در اثر شیر سنگی است که پایش زخم برداشته  (احتمالا از پس یک نبرد) و آهوی ظریف و  کوچک ، گونه  خویش را بر زخم گذاشته تا خونبیرون نزند … این تشبیه و استعاره زیبا گویای درک عمیق ارد بزرگ از شرایط نه چندانمناسب احمد شاه مسعود را داشت . و در ادامه آن خاطره می خوانیم  چهره احمد شاهمسعود فرماندهی که همیشه تبسمی زیبا بر لب داشت و نیروهایش از این منظر دلگرم بهادامه مبارزه بودند شدیدا اندوهگین و ناراحت بوده است و کسی دلیل آن را نمی دانستبا دیدن هدیه ارد بزرگ چهره اش تبسم زیبای گذشته را باز می یابد  در آن جا از خوابشب قبل خود برای نزدیکانش سخن می گوید بله خوابی که  از ارد بزرگ  برای قوم افغانآشنایی دیرین می شود …
احمد شاه می گوید "خواب می دیدم پایم در نبرد زخمی شده و در آن هنگامه تنهایی مردی با لهجه ایرانی می گفت احمد شاه ناراحت نباش ، تو فرزندایرانی !! . و در ادامه می گوید آن مرد بزرگ بسرعت پایم  را می بست تا جراحتمالتیام یابد ! "
 
می گویند این دوستی تا هنگام کشته شدن احمد شاه مسعود ادامهداشته است .
آیا عشق آن دو فنا شدنی است ؟
یاد تابلوی از استاد افتادم در آنتابلو ، شاهد یک جمجمه انسان هستیم که دو صورت در دو طرف آن است . وسط آن جمحمهمشترک ، دوباره همان قلب زیبا با یک قطره خون است .
درست است که جمجمه سمبول مرگاست و نابودی! اما چرا قلب تازه است و شفاف و خون سرخ همچنان می درخشد آیا اینانگاره  در ما ایجاد نمی شود که او در این اثر سعی نموده آتش عشق خویش را آنگونهترسیم کند که مرگ را هم پایانی بر آن نیست؟ 
و این پاسخ دوستی اش با شیر تنگهپنجشیر است .
در زیر این اثر قسمتی از یک شعر زیبا از علامه اقبال لاهوری دیدهمی شود که :

چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
ای جوانان عجم جان من و جانشما
غوطه ها زد در ضمیر زندگی اندیشه ام
تا بدست آورده ام افکار پنهانشما
فکر رنگینم کند نزد تهی دستان شرق
پاره ی لعلی که دارم از بدخشانشما
می رسد مردی که زنجیر غلا مان بشکند
دیده ام از روزن دیوار زندانشما
حلقه گرد من زنید ای پیکران آب و گل
آتشی در سینه دارم از نیاکان شما

در ابتدای این نوشته هم گفتم سخن گفتن از او کار ساده ای نیست خودمهم نمی دانستتم چگونه ابعاد وجودی اش را درست پیدا کنم برای همین سعی کردم سئوالاتیرا در ذهنم بیابم که از طریق پاسخ آنها به نکاتی کلیدی تر برسم یکی از سئوالات اینبود که برای او کدام نقطه از سرزمین گرامیمان دلپذیر تر برایش بوده ؟ و این پاسخ رایافتم که :
در کوه رحمت آرامشگاه ابدی اردشیر سوم و همسرش بیشترین لذت را بردمآنجا سبک بودم و تنها جای بوده که خاکش رابوسیده ام آنجا همچون طفلی بودم در دامانمادر (1) و دیگر جای ، پاسارگاد و تخت گاه کورش هخامنشی بود به نظرم برای امثال منکه عاشق وطنیم  آنجا خود کعبه ای با ارزش است .
در این زمان بود که دانستم اوانسانی است آمیخته با احساس وطن دوستی بسیار و در عین حال فداکار ، می گویند در نفیعقایدش هر چه گفته اند و عقده های دل را برون نموده اند او باز هم سکوت  کرده  تا باز بگویند…
به نظر من انسان باید آنقدر بر راه و مسیر زندگی خویش مسلط بودهباشد که رویاروی اندیشه دیگران را با خود ببیند و باز متبسم باشد . یک روز در میانجمع از او می پرسند مدینه فاضله کجاست ؟ پاسخش این بوده : در درون شما!
دوبارهمی پرسند که ما بدنبال وجه بیرونی آنیم و او می گوید پس بسازیدش
باز می پرسندکدام وجه از درون ما سازنده چنین ساختاریست ؟
او می گوید : احساسات …احساسات باارزشترین و زیبا ترین وجه وجودی آدمیان است . احساسات نمایانگر مراوده ما ، به بیریا ترین گونه ممکن است . آنچه هنرمند را به درجه بلند آفرینش ، نیروی که تنهاپروردگار داراست رسانیده چیزی نیست جز همان بیان احساسات …هنر چون ریشه در احساساتو روان آدمی دارد و بی میانجی در اختیار ما گذاشته می شودد با تارها و ساختار وجودیما ارتباط برقرار نموده و او را به فضای ملکوتی سوق می دهد که هم جذاب است و هم ،درنهاد خویش خلسه الهی دارد .

می گویند بارها از او شنیده اند ساعتهای که او در کنار آفریده هایهنرمندان است از ساعتهای عمرشان شمرده نمی شود چون در آنجا تمام اجزای وجودیشانهمراه احساسات پاک آفرینشگرهای آثاراست .
آری در اینجا باید به این نکته اعترافکنم که دیگر او برای من اندیشمندی بزرگ محسوب نمی شد اینجا دیگر شیفته سلوک و سخنانحکیمانه او شده بودم .
به یاد سخن تائو حکیم چینی افتادم که بالاترین رابطهانسانی، رابطه بر اساس احساسات است و سپس اخلاق …
باید برای آخرین پرسشم پاسخیمی یافتم  و دیدم اوبه این پرسش که سازندگان آینده چه کسانی هستند؟ او چنین پاسخیداده : هنرمندان… دوباره پرسیده اند فقط هنرمندان! و او اینبار با تاکید بیشتریپاسخ داده : فقط هنرمندان !!!
به یاد مجله ای افتادم که طرح جلد آن تصویری از اوبود و در زیر آن جمله ای از دکتر علی شریعتی درج شده بود بدین مضمون که:
دردانسان
درد انسان متعالی
تنهایی و عشق است.

می گویند عصر یک روز تعطیل یکی از هنرمندان برجسته با کمک یکی ازشاگردان آن بزرگ به دیدارش می روند و نیت شان عرض ادب بوده و هم اینکه بگویند تا چهاندازه با اندیشه او همراهند  …می بیینند ایشان میهمان دارند می گویند زمانی دیگرمی آیم او مانع
می شود  و می گوید : حتما لازم بوده بیایید که آمده اید … ومسلما تقدیری  بر آن است و هیچ امری اتفاقی نیست…می نشینند  در فاصله ای که او ازجمع میهمانان برای چند لحظه ای جدا می شود پیرمردی که در کنار آنها نشسته بوده میگوید : اکنون چند هفته ایست با دخترم نزد استاد می آیم … ما از شهرستانی می آیم کهتا اینجا 220 کیلومتر فاصله دارد و حدودا 4 ساعت در اتوبوس هستیم و 3 ساعت نزد اینبزرگ مرد و دوباره 4 ساعت با اتوبوس در راه برگشت . آن هنرمند برجسته می گوید درخود فرو رفتم و گفتم این راه تازه برای من شروع شده روح بزرگی  که توانسته انسانهارا آنچنان شیفته و مجذوب خود کند که حتی روز استراحت او هم منزلش مملو از دوستدارنمشتاق  اوست باید سالها کاوید و در مسیر راهی که نشان می دهد گام برداشت  تا بهنخستین منزلی برسیم که او سالهاست آن را بدرود گفته ….

 

یکی از جاودانه ترین آثار او کتاب قاره کهن است  حاوی نکاتی  کهشاید سالها باید بر روی آنها تعمق بنمایم  تا درست مفاهیم آن را دریابیم

سخن او بشارت گونه است می گوید :
خاور و باختر
واژه گان خاور (شرق)  و باختر (مغرب) در سامانه جهانی به چه گونه است .
خاور کدام سرزمین ؟ وباختر کجاست؟
چه رازی در پس این واژگان است ؟!
امروز پرده از رازی پزرگ برخواهم داشت !
می دانم هر آزده ای اگر پایش را بدرون یافته هایم بگذارد ، دیگر پس نخواهد کشید .

سپس توضیح می دهد که در نوشتارش  " قاره کهن"  و یا  " سرزمین ما "سرزمین هایست که  کشورهای قزاقستان ، ازبکستان ، تاجیکستان ، قرقیزستان ، ازبکستان، ترکمنستان ، افغانستان ، شمال باختری هندوستان ( سرزمین کشمیر ) ، پاکستان ، ایران ، عراق ، ترکیه ، سوریه ، لبنان ،  نیمروزی ترین (جنوبی ترین ) بخش روسیه درمیانه استراخان در شمال دریای خزر تا  نیمروز اکراین ، آذربایجان ، ارمنستان وگرجستان در آن جای دارند .

 

و می پرسد :
با نگاهی بر پیشینه فرهنگ ، منش  و بافت بومی  چههمانندی میان مردم " سرزمین ما" با خاور جهان ( فیلیپین ، تایلند ، کامبوج  ، ژاپن، چین … )  دیده می شود ؟
ما چه همریشگی  با چپره (جامعه) و توده مردم آنهاداریم ؟
چرا هنگامی که به اروپا می نگریم آنان را همگن تر می بینیم ؟

او نظریه خود را با دیدی فراتر چنین ادامه می دهد :

چهار منش مردم جهان
1-
خاور :
در خاور جهان ، برگرفته از چینو کشورهای گرداگرد آن ،  احساسات  و انگاره پردازی (افسانه ای ، خیالبافی) میانداراست .
با نگاهی به اندیشه های بودا ، کنفسیوس و تائو می بینیم بیشتر رفتارهایآنها احساسی است، و در هنرهایی همچون خوشنویسی و نگارگری این احساس بیشتر دیده میشود .

چند گزینه :
-
ناسازگاری احساسی چین بر سر دیدار نخست وزیرانژاپن از یک نیایشگاه دیرینه  .
-
گروهک های نو پای انگاره پرداز  در ژاپن و یاچین که گاهی خوی سیتزه جویانه به خود می گیرند.
-
جشنها و بزمهایی همچون رقصاژدها
-
در ورزش نیز آنان پرشتاب  و احساسی همچون ورزش های بومی خویش رفتار میکنند
-
بزم چای نمونه دیگر آن است .

2- باختر :
وارون بر این در باختر مَنشی همواره مادی می بینیمآنچه رویکرد پایه را بر دوش دارد بازار سرمایه و سود  بیشتر مادی است اروپائیانبرخورداری از درآمد بیشتر را به گونه ای نابهنجار(غیر قانونی) نیز بکار می گیرند .مکیدن خون سرزمین های گوناگون بدست آنها گویای حس سودجویی آنهاست  ،بیشترناسازگاریهای سرزمینهای اروپایی تا یک سده پیش بیشتر برای بخش بندی داشته های (ثروت) سرزمینهای دیگر جهان بوده است و دیدیم این درگیری ها به نخستین  جنگ  جهانی انجامید و پس از آن توفان جنگ دوم جهانی ، که به خونخواهی از جنگ نخست وزید.
 
بانگاهی به اندیشه های آدلف هیتلر در نامه "نبرد من"  می بینیم همواره دیدگاه آنهابیشتر خوراندن افرنگ(اروپایی) بدست مردم سرزمین های گسترده تر خاوری است . نگاهاروپائیان نگاهی است خود خواهانه . آنها هیچگاه از خود نپرسیدند این تاراج آبادها (مستعمرات ) ، خود دارای فرهنگ و پیشینه و شناسه ای با ارزش هستند آنها به توشه ها وداشته های یک کشور ناتوان می نگرند ، نگاه سود جویانه آنها از آغاز پدید آمدنشانبوده و همچنان ادامه دارد .
گزینه ای دیگر :
کسی برخودار از سامان شهروندپذیری ( قانون مهاجرت ) آنها می گردد که بیشترین سود مادی را برای آنها داشته باشد .
برخورد آنها با ترکیه  برای پیوستن به سازمان (اتحادیه) اروپا نماینگر اینگفته است .

3- قاره کهن :
و اما "سرزمین ما"
دارای مردمی میانه رو ، آزرم گرا و ادبمند می باشند مردمی هستند که از احساسات و مادیگرایی با نیروی خرد بهاندازه بهره می برند .  این مردم میانه رو همانا در میانه جهان می زیند ، درسرزمینی زندگی می کنیم که برآیند رفتار ما خاور و باختر را برای تاراج آن به تلاشواداشته ، گنج پنهان  خداوندی در این سرزمین همواره هویدا بوده است .

4- بومیان :
مردم قاره آفریقا به جز کشور مصر( مصر منش و خویینزدیک به قاره کهن دارد) و سرزمین های بومی قاره های آسیا ، آمریکا و استرالیادارای فرهنگی خویشاوندی و تبارگرا می باشند نگاه آنها بیشتر به تبار و شهر خویشبسته است  . آنها پهنه پیوستگی شان را به روشهای گوناگونی اندک ساخته اند.

 بیشتر گسست اندیشه و منش بومیان با ساکنان قاره کهن در آن است کهآنها پافشاری بر بده بستانهای  فرهنگی  با دیگر فرهنگها و یا گسترده تر نمودنآرمانها و اندیشه  خویش نمی بینند . در حالی که چپیرهای قاره کهن بخت خویش را درداد و ستد گسترده تر و پخش یافته های خود می دانند .

بومیان برای داد و ستدهای خود سامان و هنجار ویژه و استواری دارندکه بیشتر رویه درونی (جنبه داخلی) دارد آنان بجای " احساس " خاور زمین از " خویآهنین" و بجای "سودجویی" باختر به "بسندگی و شکیبایی" روی آورده اند .

هشدار :
 
سرزمین های  کوچ نشین (مهاجر نشین) ، دارای منش و خویویژه نمی باشند قاره آمریکا و استرالیا پهنه ای بزرگ از کوچندگان ناهمگون است پسصدها سال با یک برآیند همگیر بازه (فاصله) دارند .

هشداری دیگر :
در کشورهای ساتراپ های پیوسته (ایالات متحده)آمریکا ، کانادا و استرالیا از برای بودن اروپائیان در بافت زورمند چپیره آنجا ، به روشنی می توان چهره پنهانی و سود جوی باختر را  دید  .

سپس به بن نظریه خویش می پردازد و ریشه آشوب تاریخی منطقه ما را میکاود:

ریشه آشوب
دانشمندان اروپا در یک بررسی پیشینه ای (تاریخی) بهاین فرآیند رسیدند که باید چنبره ای (حلقه ای) بزرگتر از مرز های سیاسی بین خود وهمچنین " سرزمین ما " به گونه  نادیدنی بکشند.
 
این آغاز پیدایش قاره اروپا شد وبه پیروی از آن دیگر سرزمینها نیز نام قاره به خود گرفتند اروپائیان دشمنی میان خودرا  با چنبره ای به نام اروپای یکپارچه بهبود بخشیدند که البته همیشه نیز نتوانستهآنها را یکدست نگاه دارد  . شاید ساختن قاره در سرزمین آنها سبب همگونی بیشتردرمیان آنها گشت اما به بهای بلعیدن قاره کهن ، اندکی را اروپا و سرزمینی بزرگ راآسیا .

اروپائیان دشمنان خویش را به یک گونه می پندارند.
مردمان قارهکهن همچون آنان  تاراجگر نبودند . این رویداد آنگونه گشت که در پیشینه آنان هموارهبه شیوه های گوناگون به سوی قاره کهن  بتازند و با آن که رفتاری ددمنشانه از خود بهنمایش می گذاردند  همواره مردم قاره کهن را " بربر" می نامیدند .
این رویداددرباره  پیشینه کهن نیست با نگاهی به لشکرکشی فرمانروایان اروپا در 200 سال گذشته خواهید دید بارها اروپائیان تلاش نمودند به سرزمین ما نزدیک شوند ، اگر این پیشامدرخ می داد  شاید روزگار قاره کهن امروز به گونه دیگری بود .

و سود اروپائیان را از پرداختن به چنین حرکتی و ادامه آن را اینگونهتوصیف می کند :

 امروزه اروپائیان می دانند تا هنگامی که سرزمینهای  قاره کهن دردرون آسیا گرفتاراند این سرزمین ها هیچگاه  نمی توانند یکپارچه  شوند و  نگرانیبرای سود جویی های آنان فراهم سازند . روشن تر آنکه بافت ناهمگون امروز جلودارپیوندهای بیشتر در میان ماست  .  سازمانهایی همچون آسه آن ، شانگهای ، دریای پارس (شورای همکاریهای خلیج فارس) و اکو میوه این ناراستی است.
و بر پاد (خلاف) چهرهکنونی آسیا ، کشورهای اروپایی با پیشینه هم ریشه و  یکدست تر بودن دارای توانبیشتری برای رسیدن به همگرایی و نیروی بیشتر هستند .

او برای اینکه مخاطبش را از بی تفاوتی خارج کند می پرسد : چرا خاورو یا  باختر؟
شاید بپرسید این رویداد چه دردی را داروست ؟ که ما بخشی از پیکرهقاره کهن باشیم و یا خاوری و یا باختری ؟ 
آشکار است که نام ها می توانند خوددارای اندیشه و توان باشند نام ها شناسنه ، گوهره و نشان پیشینه ماست.
نام میتواند پویا و پرورنده باشد .
نام می تواند یار و توان  پیوستن و یکپارچگی یکسرزمین باشد .

و با افسوس و اندوه به حیله گری غرب می پردازد که :

در دو سده گذشته باختر از ندانم کاری سران کشورهای قاره کهن سودجسته و بسیاری از دانش ها و آفرینشهای فرهنگ ما را به یغما برده است .
 
آنهابرای هنجار بخشیدن کار خود مراکز ویژه ای ساختند و دانش جهان تا زمان راه اندازیاین مراکز را به  نام خود نموده و برای هر دانشی یک تن از میان خود را گزینش و سپسبه آن را نماد دانش و فر  فرنگیان دانستند ، وبا این کار بر نام همه بزرگان گیتی خطکشیدند .
فرهنگ و پیشینه پر ارزش دانش هایی  همچون  شهرسازی ، کیمیا ( شیمی ) ،هامار(ریاضیات) ،اختر شناسی ، برید ( ارتباطات) و در پایان سرایش و نگارش ( ادبیات ) و نیز مردم سالاری ( دموکراسی  ) را از ما گرفته و امروزه به دروغ خود را بانی وآغازگر آنها می نامد .
دانشمندان سرزمین ما هنگامی پی به ریشه داستان بردند کهدیگر خیلی دیر شده بود . 
کاش این موارد به دانشها پایان می یافت. آنان خود راپدیدآورندگان نخستین هنرهای بشری همچون  نمایش ، نگارگری ، پیکر تراشی ، آهنگ سازیو دهها نمونه دیگر دانسته و با ناکسی همه را که به گونه ای پر گواه از آن پیشینهمردم سرزمین ماست را در نفیر و کرنا به سود خود به جهانیان شناسانده اند.

او پندار خواسته  تاراجگر باختر را باز می شکافد :

سرنامهای مرزبندی کنونی  قاره ها را اروپائیان  نوشته اند .
آنانآرزوها و پندارهای تاراجگر خویش را نیز به گونه پلیدی به نمایش گذارده اند .
بهگستره مرزهای سرزمین امروزی اروپا نگاهی بیفکنید .
این مرزها با هیچ گواهی نمیتواند  درست باشد!
آنان زبانه مرز خویش را تا شمال ایران کنونی و تا دل روسیهپیش برده اند شاید نیازی به گفتن نباشد  که هیچگاه آنها به این مرزهای دور دستنیافته اند .
 
این گمان می رود آنان  از پس شکست ها و  خواری های جنگی خود ،بدین گونه تاوان خواسته اند .
بی گمان این  یک تاخت و تاز آشکار است .
میدانیم  نزدیک ترین کشورهای شمال خاوری یونان ( کشورهای کرانه دریای سیاه ) ، دارایفرهنگ و ریشه مردم قاره کهن هستند .
ایدر مرزهای قاره امروزی اروپا  نمی تواندجایی برای پذیرش داشته باشد . این مرزها ساخته انگاره بیمار کاخ های سرد و برهنهیونانیان است و  گویای تاخت و تازی نمادین به درون بافتهای توانمند قاره کهن .

و برای روشنتر شدن ماجرا به نمونه های زیر اشاره می کند و می گوید:

آشوبسرای ( بحران) کشمیر :
آیا جنگ در آنجا خاموش شد؟ چرا کشمیربا فرهنگی بسیار دراز، به چنین دردی دچار شده آیا کشمیر داشته هندوستان است و یاپاکستان ؟ برای ما جای خواستی نیست مهم این است که آنجا بخشی از پیکره و پیشینهقاره کهن است

آشوبسرای بالکان :
در گسست یوگسلاوی گواه بودیم   اروپا ازنگاهداشت آن ناتوان بود . چرا مردم سرزمین ما در برابر این رویداد بسیار کنجکاو بود؟ و چرا اروپائیان تا واپسین دم از میانجیگری قاره کهن در اینباره جلوگیری کردند؟

آشوبسرای گرجستان :
افزون خواهی اروپائیان در آشوب ناپایانگرجستان هم دیدنی و شگفت آور است آنان هنوز نتوانسته اند میان سود  خود در مسکو وتفلیس یکی را بر گزینند و این کشور با فرهنگ و پیشینه ای بزرگ هم چنان دچار آسیبهای بی شمار است

آشوبسرای قره باغ :
سازمان اروپا کوشید پاییدن (کنترل) جنگ دربنا گوش ایران و ترکیه را خود بدست بگیرد و دیدیم نقش آنها از اندازه یک میانجیناتوان بیش نرفت .
 
آشوبهای مانند این باید در  قاره کهن و به بگونه ای درست بهپایان رسد چون ترس از جنگ برای دو کشور  نارسایهای بیشتر در پی دارد.

و نکاتی آموزنده از فروپاشی سازمان همبستگی شوروی می گوید :

آنگاه که سازمان همبستگی (اتحاد جماهیر) شوروی از هم پاشید همانگونهکه استونی ، لیتوانی و مولداوی در باختری ترین سرزمین روسیه  به سوی لهستان و اروپاکشیده شدند ، کشورهای تازه پا گرفته قاره کهن با شتاب به هم نزدیک شدند آنان بدنبالهمریشگی بودند ، شور و شادی میان مردم کشورهای همسایه برای پیدایش یگانگی همه سویه پدیدار گشت .

و پرده از حیله و پاشیدن تخم دورویی باختر برمی دارد:
باختر بادانستن این پیشینه که همگرایی می تواند به زیان آنها بینجامد با پاشیدن تخم دروییجلودار پیدایش ساختاری توانمند در این سرزمین شد رسانه های آنها همواره از هماوردی (رقابت) ایران ، ترکیه و پاکستان برای برخورداری از سود بیشتر در این کشورها گزارشمی دادند و بدین گونه پیرامون را تیره و تار نمودند .

برآیند رفتار باختر را اینگونه می بیند:
همانا میان مردم قارهکهن دوستی مالا مال است ما همواره دارای یک پیشینه همریشه هستیم.
 
در آغاز راهبرخی از سیاسیون رفتار نادرست نموده و با سخن باختریان هم آوا شدند اما با خواستمردم ، روند همکاریهای فرهنگی ، دانشی  و ارزی (اقتصادی) همچنان گسترده راه خود رامی پیماید .

شاید تا اینجا همه فکر کنند که او تنها غرب را مورد سرزنش قرار دادهحال آنکه نقدش بر شرق شنیدنی و جالبتر است :

گفتگوهایی که گذشت به چم (معنای) پاک بودن خاوریان نیست .
براینمونه اگر نگاهی به سازمانهای گوناگون ورزشی آسیا  بیفکنید ! خواهید دید بیشتر آنهادر خاور دور جای دارند ؟!
خواسته آنان چه اندازه با رویه ورزش این قاره برابراست !
سالهاست ورزشکاران سرزمین ما در گرداب این نمایندگان ورزش آسیا گرفتارند وراه درمانی هم نیست این چپیره ها (مجامع) نگاهبان سود کشورهای خاور دور هستندسازمان کشورهای عربی بدبختانه بسیار دهشتناک تر رفتار می کنند .
تنها ورزش بدیندرد گرفتار نیست سازمانهای دیگر آسیایی نیز چنین روندی را می پیمایند.
سالهاستگفتگو از یک آگه رسانی ( خبرگزاری ) آسیایی است و می بینید آگه رسانی های چینی وژاپنی در یک جنگ فشرده تلاش دارند این پهنه را به سود خویش بگیرند و شگفت آنکه مردمقاره کهن باید خوارترین گزارشهای آنان را ببینند و آشکارترین گزارشهای سرزمین خویشرا از اندک رسانه های درونی و یا از رسانه های باختر ! دریافت دارند .
این راچگونه می شود پاسخگو بود .

او بسیار صریح و بی پرده بازیگران آسیایی را بدینگونه می شمارد :

دو دسته آسیای دوری ها (ژاپن ، چین ، کره ،…) و تازی ها ( عربها )بر آسیا سوارند برای اینکه شمار آرایشان بیشتر است  .
سازمانهای ارزی (اقتصادی )آنان گویایی بافت بومی و یکدست سرزمین آنهاست.

 

با نگاهی عمیق و تاریخی از سران کشورهای این منطقه می خواهد کهدیدگاه " راه ابریشم" را نپذیرند :
 
خاوریها بویژه ژاپن و چین تنها گزینه ایکه تا کنون برای نگاه داشتن  یکپارچگی آسیا آفریده اند همانا " راه (جاده) ابریشم"است .
و اما چرا ابریشم ؟!
این را باید از ژاپنی ها و چینی ها پرسید !
راهی برای پیوند سرزمین ما با آنها بوده است سرنام ( عنوان ) ابریشم هم نشانهسود خواهی آنها و چیرگی بر پیشینه دیرینه آن است آنان هماورد خودرو ( مسابقات رالی ) و یا داستانهای سیمایی ( سریالهای تلویزیونی )  در راستای گسترش این دیدگاه بهگونه ای یک سویه ترتیب داده و یا ساخته اند .
آنچه مردم قاره کهن به آنها بخشیدهاند اگر همچون ابریشم مادی نباشد اما در ارزش گذاری از ابریشم بسیار با ارزشتر است .
به گفته یکی از برجسته ترین دانشمندان چین ادب و خرد آنها در گروی فرهنگسرزمین ماست.
آنها از راه همین جاده ، که  نام آن را جاده فرهنگها می گذارم  400سال پس از نگارش "شاهنامه" بکلک استاد فردوسی ، سروده های او را بی کم و کاست بهچینی برگردانده و همه سرنامها و نامها را برای خود بدلخواه بر می گردانند و بر پایهآن سروده ها صدها نمایش کهربایی ( فیلم سینمایی ) رزمی  برای خود ساخته اند !
بله راه فرهنگ ها و نه ابریشم  …

غوغا سالاری هنر چینی ها نیز می گوید با چند مثال کلیدی :

خاموشی چینی ها در درگیری های جهانی نباید بر آشتی جویی آنان گذاشتهشود . آنان زمانی که گمان کنند آماده رویارویی هستند از هیچ گونه کرداری فرو گذارنخواهند بود.
نمونه آشکار آن را در کامبوج دیدیم جنگی با هزار هزار ( یک میلیون ) کشته ! .
آنان آدمیان نازک بدنی ( ظریفی ) هستند و به همین گونه در سیاست بخشبیرونی ( خارجی ) خود نیز بسیار نرم رفتار می کنند اما این رویکرد نباید ما را بهدام بیندازد .
-
تایوان در گذشته بخشی از چین بوده است چینی ها در 50 سال گذشته، به هزار گونه تلاش نمودند تا آن سرزمین را پس بگیرند و البته بیشتر این روش هاهمراه با نشان دادن چنگ و دندان ارتش بوده است.
بر همه ما روشن است که همهکشورهای با فرهنگ و با پیشینه ای کهن در دهها سال گذشته به شیوه های گوناگون کوچکشده اند اما اینکه امروز برای پیوستن دوباره چنگ و دندان به سوی آنها نشان بدهیمکاری شگفت آور است باورکنید اگر مردم و برگزیدگان این کشورها بفهمند که پیوند نیازاست ، همچون پیوستن دو آلمان ، این پیشامد رخ می نماید ، اما اگر این آمادگی نباشدهر گامی به دورتر شدن خواهد انجامید . بویژه آنکه در تایوان سامانه چند گروهی (نظامچند حزبی ) فرمانرواست و …
-
چنانچه دیدیم برای اینکه چینی ها هماورد (مسابقات )المپیک  را به کشور خود بکشند از هر رفتار نمایشی فرو گذار نکردند و هر روز بهگونه ای از زنجیره انسانی بر دیوار چین گرفته تا همایش در گردراه ( میدان ) "تیانآن من" و یا بزمهای گوناگون در باشگاه های ورزشی همه و همه برای فشار بر اندیشهجهانیان بود تا سرانجام به خواسته خود رسیدند .
مبادا با جنجال آفرینی چینی هاو همین طور دیگر کشورهای خاور دور از پیدایش قاره ای کهن در میان خود روی برگردانیم . باید باور کرد آنها هر کاری برای نگاهداری جایگاه برتر خویش انجام خواهند داد

از گردش قدرت می گوید :

گردش توانمندی ( قدرت) از باختر به خاور با این روند کاریست پرهیزناپذیر . براین باورم با یک همگرایی ، در قاره کهن می توانیم به  بالندگی و پویندگیشتابان و همه سویه دست یابیم .
با این گفته ، دور می دانم توانمندی در یک یا دوبخش جهان چگالی (متمرکز) یابد .

و آستانه این راه بزرگ را می نمایاند :
از همه شما  می خواهم بیهیچ  پیش داوری به سخنانم بنگرید و بی درنگ می گویم که ما در آستانه یک پیش خواست (تصمیم )  بزرگ هستیم  .

به اشتراکات تاریخی اشاره می کند :
بودن صدها سراینده و دانشمنددر پیشینه همریشه ما، که با بخشبندی مرزهای امروزین، نمی توان آنها را در زمرهشهروندان یک کشور ویژه دانست همچون مولوی ، ابوریحان بیرونی ، پور سینا ، اقباللاهوری ، خواجه عبدالله انصاری ، بیدل ، خوارزمی ، مروزی، مخدوم قلی ، ناصر خسرو ،رودکی ، نظامی گنجوی و دهها نمونه دیگر خود نشان یگانگی ماست .
در ورزشها وبازیهای بومی این نزدیکی ها نمودی دیداری تر دارد همچون ورزشهای باستانی و پهلوانی .
همریشگی در قاره کهن را به روشنی در عشق به استاد فردوسی می توانیم ببینیمخوشبختانه یکی از میهمانان همایش جهانی فردوسی ( سال 1369 دانشگاه تهران )  بودم برگزیدگان بیش از صد و اندی کشور آمده بودند .  برایم دلبستگی و دانایی بی ماننداستادان کشورهای قاره کهن  نسبت به منش و نگاه خردمندانه فردوسی به جهان ،کهبرآیند آرمانها و دیدگاه مردم این قاره است جای شگفتی و شادمانی  داشت .
 

او این راه بی بازگشت می داند و می گوید :
داد و ستد گستردهفرهنگی میان خردمندان و مردم ،  نزدیکی سیاستمداران این سرزمین را بر پاد (علیرغم )گرایش باختر پدید خواهد شد .
خواسته نزدیکی ما راهیست بی بازگشت از آن سو کهمردم و برگزیدگان  ما زودتر از سیاسیون به همگرایی بیشتر تن داده اند .

و در اوج  شگیفتگی ما با اندیشه اش دوباره فرودی بر قاره کهن کهندارد :
امروز بایسته است که ما کهن ترین سرزمین جهان را که گهواره فرهنگ ، دانشو هنر است را به نام " قاره کهن " گردآوریم و این را شالوده پیوستگی پیشینه ای میانمردم سرزمین های  مادریمان گردانیم  .
کهن (kohun) به چم ( معنای ) دیرین ،دیرینه و کامل است . ریشه آن پهلویست و می تواند نامی سترگ برای سرزمین آسیم ( معظم ) ما باشد .

 

و در بخش پایانی نظریه خود نگاهی به تراژدی  مرگ ایرج به دستبرادرانش سلم و تور دارد :
اگر به پیشینه فر و شکوه کشورهای قاره کهن نگاهیبیفکنیم خواهیم دید همه ما خویشاوندانی بسیار نزدیک هستیم  به نیرنگهای گوناگون ازهم بدور افتاده ایم و بدبختانه امروز هر یک سنگی به سینه می زنیم .
بی هیچ بزرگنمایی استاد فردوسی  با ارزشترین  خدمت را در همگرایی این سرزمین به خرج داده است .در اثر جاودانه او می خوانیم که فریدون پادشاه اساطیری سه فرزند داشت به نامهای تورو سلم و ایرج .
تور را به خاور (سرزمین امروزی چین ) و فرزندی را به باختر کشورشکه اروپا باشد فرستاد و مرکز فرمانروایی خویش که قاره کهن است را به ایرج ، پاکترین فرزندش سپرد .
جالب است که بدانید نخستین کسی که از این میان  کشته می شودهمان ایرج است!
او با نیرنگ برادرانش در خاور و باختر کشته می شود .
و گویااین آرزوی دیرین سلم و تور امروز به بار نشسته است !!!
فرزندان ایرج هنوزنتوانسته اند  سرچشمه خرد جهان را در قاره کهن همگن کنند…

 

بهمن سال 1381 در موزه هنرهای زیبا ی مجموعه تاریخی کاخ سعد آباد ،آثار زیبای او را برای اولین بار از نزدیک شاهد بودم  طنزهای سیاهی که همه نمایشگرعلایق او به مظاهر ملی و تاریخی  داشت ، سیمرغی که از درون قلعه فلک والافلاکلرستان در حال عروج  و یا خونی که از ستونهای شکسته تخت جمشید در حال بیرون زدنبود  و یا نقش بز تاریخی با قدمتی هفت هزار ساله که از فراز سخره ای به شهر نگاه میکرد و یا نمایش ریشه های باستانی پاسارگاد که جوانه ها و برگ های پیرامون آن رشدیافته و نشانگر تولد دوباره عظمت پیشین ایرانیان است و دهها اثر ماندگار دیگر … همهآثاری تکرار نشدنی است .

 

 

صدها هنرمند طنزآرا تربیت نموده ، تنها در یکی از نمایشگاهایش 250تن از آنها آثارشان را در کنار گنجینه استاد خود به نمایش گذارده بودند  مسلما شماهیچ هنرمند طنزآرایی را به اندازه او دارای محبوبیت و جذابیت در بین شاگردان و عمومنمی بینید ارد بزرگ مجسمه تاریخ پر شکوه و هنر ماندگار ایران است .
امیدوارممطالب اندک من باعث شده باشد گوشه ای از زوایای پنهان این شخصیت بزرگ ملی آشکارگردد در پایان لینک صفحه سخنان حکیمانه  ارد بزرگ را تقدیم می کنم .  

 

سخنان حکیمانه و بسیار خواندنی اردبزرگ

 

 

(1) کوه رحمت :  در کنار تخت جمشید و یا همان پرسپولیس  قرار دارد ودو آرامگاه اردشیر دوم ، سوم …بر آن قرار دارد .

 

 

سورنا سردار بزرگایرانی


 

سورنا یکی از سرداران بزرگ و نامدار تاریخ است که سپاه ایران را درنخستین جنگ با رومیان فرماندهی کرد و رومیها را که تا آن زمان قسمتی از ارمنستان وآذربادگان را تصرف نموده  بودند، را  با شکستی سخت و تاریخی روبرو ساخت. «ژول سزار» Julius Caesar و «پومپه» Pompee و «کراسوس» Crassus سه تن از سرداران بزرگ رومبودند که کشورهای پهناوری را که به تصرف این دولت درآمده بود، اداره می‌کردند. «کراسوس» فرمانروای شام (سوریه) بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، سودای چیرگی برایران و سپس هند را در سر می‌پروراند و سرانجام با حمله به ایران این نقشه خویش راعملی ساخت. «کراسوس» با سپاهی مرکب از 42 هزار نفر از لژیونهای ورزیده روم که خودفرماندهی آنان را بر دوش داشت به سوی ایران روانه شد و « ارد Orod » ( اشک 13)پادشاه دلاور اشکانی که خود در شرق ایران در حال جنگ با مهاجمین بود ، سورنا فرمانده مورد اعتماد خود را  به جنگ رومیها فرستاد. نبرد میان دو کشور در سال 53پیش از آذربادگان آغاز و تا قلب میان رودان ادامه یافت . در جنگی که در جلگه‌هایمیان رودان ( بین‌النهرین ) و در نزدیکی شهر  کاره Carrhae «حران»  روی داد. در جنگ «حران»، سورنا با یک نقشه نظامی ماهرانه و به یاری سواران پارتی که تیراندازان چیرهدستی بودند، توانست یک سوم سپاه روم را نابود و دستگیر کند. «کراسوس» و پسرش «فابیوس» Fabius در این جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکی از رومیها موفق به فرارگردیدند. جنگ حران که نخستین جنگ میان ایران و روم به شمار می‌رود، دارای اهمیتبسیار در تاریخ است زیرا رومیها پس از پیروزیهای پی‌درپی برای نخستین بار در جنگشکست بزرگی خوردند و این شکست به قدرت آنان در دنیای آن روز سایه افکند و نام ایرانو دولت پارت را بار دیگر در جهان پرآوازه کرد.،دولت روم  در پیشرفت مرزهای خود درشرق، با سد نیرومند ایرانی روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت درآسیا، پایان پذیرفت. پس از پیروزی «سورنا» بر «کراسوس» و شکست روم از ایران، نزدیکبه یک سده، رود فرات مرز شناخته شده میان دو کشور گردید و رومیها برای جلوگیری ازشکستهای آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند به وجود سواره نظام در سپاه خودتوجه بیشتری بنمایند.

مرگ سورنا ، باعث شد اروپائیان مرگ او را برگردن اشک سیزدهمبیافکنند تا بدین گونه انتقام از پادشاه مقتدر امپراطوری ایران بگیرند .
ومتاسفانه این دسیسه کارگر افتاد بگونه ای که زخم این نیرنگ سپاه ایران را ضعیف وضعیف تر نمود .
و تا پایان دوره سلسله اشکانی دیگر سپاهی به اقتدار و بزرگیدوران اشک سیزدهم پدید نیامد .
اروپائیان هر گاه در صحنه قدرت نتوانسته اند پیشروند ، دست به حیله گری و دروغ گویی زده اند و فاحش ترین نمونه آن دسایس آنها در طیسلسله اشکانی است…

 

ابومسلم خراسانی


ابومسلم خراسانی سردار ایرانی و داعی معروف عباسی مشهور بهامین آل محمد و صاحب الدعوه است که در راس سیاه جامگان خراسان بر بنی امیه خروج کردو مروان بن محمد خلیفه اموی را مغلوب و منهزم کرده و دولت خلفای بنی عباسی را تاسیسکرد ابومسلم به سال 124 ه.ق در کوفه بادعاء بنی عباس آشنایی پیدا کرد و چندی بعد بهپیروزیهای شگفت آوری دست یافت و کارش به جایی رسید که خلیفه از قدرت او و محبوبیتاش در بین ایرانیان مرعوب شد در خلافت سفاح برادرش منصور اجازه خواست که ابومسلم رابه قتل رساند ولی سفاح جایز ندانست وقتی منصور به خلافت نشست به دسیسه هایی دستیافت و عاقبت ابومسلم را ناجوانمردانه به قتل رسانید وی  یاران و پیروان جان برکفبسیاری داشت و فرقه های مسلمیه راوندیه به خاطره او را گرامی می داشتند و کسانیمانند سنباد اسحاق ترک مقنع و  بابک خرم دین داعیه خونخواهی او را داشتند بابکخرمدین تا به آن حد پیش رفت که می گفت روح ابومسلم در او حلول پیدا نمودهاست

 

بابک خرمدین


 

تاریـــخ کـــــه بر بـاد رود رنـج و سرورش
نازدبه ســاوار به گــــــــردان غـیـــورش
هــرگـرد که در مـعـبـد تاریخ فنــاگـشت
همپایه همی دان به هزار و به کرورش

پدر بابک روغن فروشی از مردم مداین بود و چون بهآیین مزدکی گراییده بود، از بیم جان به آذرآبادگان گریخت . در آنجا ، در روستای "بلال آباد " همسر حامله اش، فرزندی بدنیا آورد که " پاپک" نام گرفت. تازیان او را "بابک" گفتندی چنانکه " شاپور " را " شابور".

او بــاره ئ هــمـــت ز ســر ابــر جــهانید
دشمنبوحل مانده همه بار و ستورش
او راه فنا رفت به چـــشـــمان گشــــاده
زد خندهبه خصم وطــن و باطــن کورش
لرزیـد دل خـــصم چو در مســـلخ تــازی
بشنـــیدغریــو سخن پر شر و شورش

چون خلیفه اندر آمد، همگان خم شدند و کرنش کردند جزبابک، که بسان کوهی استوار ایستاده بود. پس از چند گاه خاموشی هراس انگیز، سرانجامخلیفه نشست و به پرخاش گفت:" ای سگ، چرا در جهان فتنه انگیختی؟"بابک خاموش و استوارایستاده بود و هیچ واکنشی از خود نشان نداد!
معتصم بار دیگر گفت: " ای سگ، باتوام !" بابک همچنان استوار و خاموش بود…
در ای همگام " افشین" سر نزدیک گوشبابک کرده و گفت:" وای بر تو ، خلیفه امیرالمؤمنین از تو پرسد و تو خاموشی؟"
بابک گفت: " منم بابک" ( نام من بابک است )
خلیفه در حالیکه از خشم سرخشده بود گفت: " ای بابک، تو کاری کردی که هیچکس نکرده بود ، پس اینک تحمل مجازاتیرا بکن که هیچکس تا کنون تحمل نکرده است"
بابک گفت: " پس بزودی تاب مرا خواهیدید" دژخیم وارد شد و سفره ئ خود گسترد ، تن بابک را برهنه کردند و خلیفه دستور دادکه دست راستش را از مچ ببرند.
هیچ اثری از درد در سیمای این قهرمان دیده نشد واو گفت : " زهی آسانی "!
همه ئ تاریخ نویسان نوشته اند که چون دست بابک از پیکرشجدا شد، وی مچ خون آلود خود را به چهره اش مالید و با دست چپ، همه ئ چهره اش رابخون شست.
معتصم گفت: " بپرسید که از چه رو چنین کرد ؟"
از او پرسیدند وگفت:" چون چهره ام از رفتن خون زرد شود، مبادا که پندارند که از ترس بوده است !"

آنروز عرب پیکر او خست به شمشیر
امروز جهان گلبنهد بر سر گورش

بابک خرمدین به بازگویی برخی از منابع در بیست سالشورش ۲۵۵۵۰۰ تن از تازیان را کشت و بسیاری از سرکرده های معتصم و مامون را از پایدرآورد. در سال ۲۲۰ ه.ق. حیدر بن کاووس و پشت سر وی سردار ترک دیگری بنام بغای وبعد جعفر خیاط و سپس ایتاخ را(با سی میلیون درهم مخارج قشون) روانه کرد و در نهایتافشین پس از ۲ سال کارزار و خدعه و نیرنگ بر بابک دست یافت. این مرد چنان وحشتی درتازیان پدید آورد که خواب و خور را از خلفای ایشان ربوده بود.
می گویند بابکهمواره می گفت روح ابومسلم خراسانی در او  حلول نموده است .

پاپک و پان ترکها

همان گونه که میدانیم، پان ترکها بارها بی پایه بودنسخنها و نظریاتشان را به اثبات رسانیده اند. از ترک خواندن نظامی گنجوی و مادهاگرفته تا ترک خواندن رستم!!!

همان برچسب ها را امروز ، درباره ی پاپک خرمدین میگویند. و این نیز از همان گزینه هایی است که می تواند تنها باعث به ریشخند گرفتهشدن آنها شود.

نخست اینکه بابک نه بزبان ترکی سخن میراند و نهاینکه از نژاد آغوز و ترک بود. در آن زمان در آذرآبادگان، زبان پهلوی آذری رواجداشت. (بر پایه ی پژوهشهایی که تا کنون انجام شده هیچ نشانی از زبان ترکی درآذربایجان پیدا نشده، از پیش از ۳۰۰ سال پیش)

دو اینکه نام پاپک یک نام اصیل ایرانیست. این نامبارها در شاهنامه آمده، این در حالیست که هیچ گاه در منابع ترکی از آن نام بردهنشده.

سه اینکه به نامهای یاران او(آذین، رستم) و همچنینآیین او (پیرو مزدک و جاویدان پور شهرک و خرمدینی) و زادگاه پدرش(مدائن پایتختساسانیان) که نگاه بیندازیم، به آسانی در میابیم که بابک یک ایرانی و بود و نه ترکو آغوز.

و…

زادروز " پاپک خرّمدین " پسر " مرداس" ، این ابـَرکـَهرمان تاریخ و این استوار مرد چون سبلان را به همه ئ آزادگان، از ایران وانیران، شادباش و فرخنده باد میگویم. یادش جاوید و راهش پر رهرو باد.

در شهر دلیران بود او " پاپک" جاوید
تابنده بههرجـای وطن پـرتو نـورش

 

میرزا تقی خان امیرکبیر

 

میرزاتقی‌خان امیرکبیر صدراعظم ایران در دورهناصرالدین‌شاه قاجار بود.

میرزا تقی خان امیر کبیر, صدراعظم مشهور دوره  ناصرالدین شاه قاجار.نام اصلی امیرکبیر محمد تقی بود که بعدها تقی گفته می‌‌شد وعناوین و القابی که به دست آورد بدین قرار است: کربلایی محمد تقی- میرزا محمدتقیخان- مستوفی نظام- وزیر نظام- امیر نظام- امیر کبیر- امیر اتابک اعظم(شوهر خواهرناصر الدین شاه نیز شد).

محمد تقی پسر کربلایی قربان، آشپز میرزا عیسی قائممقام اول بود که در خانه قائم مقام تربیت یافت و در اوایل جوانی به سمت منشی قائممقام اول به خدمت مشغول گشت و مورد عنایت رجل سیاسی دانشمند قرار گرفت و بعداٌ دردستگاه قائم مقام دوم نیز مورد توجه واقع شد تا جایی که وی را همراه هیاتی سیاسی بهروسیه فرستاد و در نامه‌ای در مورد هوش و نبوغ میرزا تقی خان چنین نوشته:

خلاصه این پسر خیلی ترقیات دارد و قوانین بزرگ بهروزگار می‌‌گذارد. باش تا صبح دولتش بدمد.

در این ماموریت که برای عذرخواهی از قتل گریبایدوفکه در ایران رخ داده بود، انجام می‌‌شد، از تزار روسیه معذرت خواست و طوری عمل نمودکه مورد تائید و پسند تزار و دربار ایران قرار گرفت. امیرکبیر در سفر به روسیه بهمؤسسات فرهنگی، نظامی و اجتماعی آنجا توجه نمود و به این فکر بود که راه ترقی ایراننیز داشتن دانشگاه و تشکیلات نظامی و فرهنگی منظم است.

دومین ماموریت وی رئیس هیات سیاسی ایران بهارزنة‌الروم برای حل اختلاف مرزی بین ایران و امپراتوری عثمانی بود. در این ماموریتکه نزدیک به دو سال طول کشید علاوه بر آشنایی با زدو بندهای سیاسی شرق و غرب بادلیری خاصی توانست اختلاف مرزی را به نفع ایران پایان دهد و محمره و اراضی وسیع طرفچپ شط العرب را که مورد ادعای عثمانی‌ها بود به ایران ملحق کرد. این اقدام وپیشنهادهای مفید امیرکبیر، مورد عناد و حسادت حاجی میرزا آغاسی قرار گرفت.

چون محمد شاه مرد، ناصرالدین میرزا که قصد حرکت بهتهران و نشستن بر تخت سلطنت را داشت نمی‌توانست حتی هزینه سفر خود و همراهان را بهتهران تهیه کند در این هنگام که امیرکبیر در تبریز و ملقب به امیر نظام بود باضمانت شخصی پول فراهم کرد و ناصرالدین شاه را به تهران آورد اما درباریان حتی مهدعلیا مادر ناصرالدین شاه که در زد و بندهای سیاسی خارجی دست داشت مخالف امیر بودند،ولی ناصرالدین شاه هر روز بر مرتبه و مقامش می‌‌افزود تا جایی که ملقب به امیرکبیرو صدراعظم گردید. در مدت کوتاهی که امیرکبیر صدراعظم بود(در حالی که ناصرالدین شاهدر آغاز سلطنت فقط 16 سال داشت) با نبوغ خاص و احساسات پر شور میهن پرستی خود،اقداماتی بس ارزنده کرد.

نخست به امنیت داخلی پرداخت. سالار را که در خراسانگردنکشی می‌‌کرد و از جانب روس‌ها و انگلیسی‌ها حمایت می‌‌شد سرکوب کرد. درنامه‌هایی که به نمایندگان سیاسی و نظامی روس می‌‌نوشت و در جواب‌هایی که می‌‌داد،دلیری و ثبات رای و میهن پرستی موج می‌‌زند.

پس از برانداختن سالار از خراسان، فارس و بلوچستانرا آرام ساخت و در همه مناطق عشیره نشین و هر جا که ممکن بود آشوبی برخیزد قراولخانه ایجاد نمود و در سراسر مملکت امنیت برقرار گشت.

در دوره صدارت امیرکبیر ترکمانان که همواره از مدتهاپیش به نقاط دور و نزدیک مناطق اطراف خود حمله می‌‌کردند به هیچ اقدام خلافی دستنزدند.

امیرکبیر اقدامات فراوانی در دوره کوتاه صدارت خودبه شرح زیر نمود:

ایجاد امنیت و استقرار دولت.

تنظیم قشون ایران به سبک اروپایی.

ایجاد کارخانه‌های اسلحه سازی.

اصلاح امور قضایی.

جرح و تعدیل محاضر شرع.

تأسیس چاپارخانه.

تأسیس دارالفنون.

نشر علوم جدید.

فرستادن ایرانیان به خارج برای تحصیلات وتدریس درایران.

استخدام استادان خارجی و تصمیم به جایگزینی آنها باایرانیان.

ترویج ترجمه و انتشار کتب علمی.

ایجاد روزنامه و انتشار کتب.

ترویج ساده نویسی و لغو القاب.

بنای بیمارستان و رواج تلقیح عمومی آبله.

مرمت ابنیه تاریخی.

مبارزه با فساد و ارتشاء(که چون مرضی مزمن در همهشئون زندگانی ایران رخنه کرده بود).

تقویت بنیه اقتصادی کشور.

ترویج صنایع جدید.

فرستادن صنعتگر به روسیه و مقابله صنعتی با روسیهتوسط دست توانای استاد کاران اصفهانی.

استخراج معادن.

بسط فلاحت و آبیاری.

توسعه تجارت داخلی و خارجی.

کوتاه کردن دست اجانب در امور کشور.

تعیین مشی سیاسی معینی در سیاست خارجی.

اصلاح امور مالی و تعدیل بودجه.

اقدامات مذکور در واقع شامل همه شئون کشوری می‌‌شد.با لغو یا کسر مقرری‌ها و مستمری ها، عده‌ای با وی دشمن شدند اما چون همینمستمری‌ها که قبلاٌ دیر به دست صاحبان آن می‌‌رسید در روزگار امیر مرتباً بدانهاداده می‌شد، تا حدی آنها را راضی کرد. وضع بودجه مملکتی سر و صورتی یافت تا جایی کهامیرکبیر حقوق ناصرالدین شاه را نیز محدود کرد.

جلو بذل و بخشش‌های او را گرفت و اگر حواله‌ای ازشاه می‌‌رسید جواب می‌‌نوشت که اگر این پول پرداخت شود از بودجه بسیار کم می‌شود.در برقراری مستمری برای اشخاص دولتهای خارجی اعمال نفوذ می‌‌کردند تا به موقعبتوانند از وجود آنها در بروز شورش و آشوب و اخلال استفاده کنند.

در این نامه که ملاحظه می‌شود: گاهی به خاک پایهمایونی معلوم می‌شود فدوی در وجوه مخارج التفاتی قبله عالم مضایقه و خودداریمی‌کند این قدر بر رای همایون آشکار باشد که به خدا من جمیع عالم را برای راحتیوجود مبارک همایونی می‌‌خواهم اگر گاهی جسارتی شود از این راه است. می‌‌خواهد کهخدمت شما از جهت پول مخارج لازمه معطل نماند… خود فدوی دیناری به احدی نخواهد داد.آن وجه را که باید به مردم بدهید به مخارج لازمه قشون پادشاهی می‌‌دهد. قبله عالمانشاء الله عیدی مرحمت می‌‌فرمائید … زیاده جسارت نمی‌ورزد.

امیرکبیر علاوه بر وصول مالیات معوقه و افزودن بهدرآمد دولت بر توسعه کشاورزی و تجارت نیز افزود، از اسراف و تبذیرها جلوگیریمی‌‌کرد.

در گماشتن افراد صالح و صدیق بر سر کارها و طرداشخاص نالایق اهتمام بسیار می‌‌نمود. با متحداشکل کردن سپاه ایران – کارخانه اسلحهسازی در ایران تأسیس کرد که روزانه 1000 تفنگ می‌‌ساخت.

در بسط فرهنگ و استخدام استادان خارجی دقت بسیارمی‌‌کرد و برای استخدام استادان شرایط خاصی وضع نمود. در چاپ و انتشار کتب و تأسیسروزنامه وقایع اتفاقیه کوشش بسیار نمود.

اقدامات انقلابی و ملی امیرکبیر سبب شد که گروهیاستفاده جو، بنای تحریک نسبت به وی بگذارند تا جایی که فرمان عزل و قتل امیر کبیررا از ناصرالدین شاه گرفتند او را در حمام فین کاشان در ربیع الاوّل سال 1268 توسّطحاجی علی خان حاجب الدوله کشتند.

می گویند او شدیدا عاشق نادر شاه افشار بود به همینخاطر پرچم سه رنگ ایران را از رنگ پرچم نادری الهام گرفت که همچنان این پرچم درایران بکار گرفته می شود .
روزىکه امیرکبیر به شدت گریست
 
سال 1264 قمرى، نخستین برنامه‌ى دولت ایران براىواکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ایرانى راآبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امیر کبیر خبردادند کهمردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها ودعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسانمى‌شود.

هنگامى که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیمارىآبله جان باخته‌اند، امیر بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بایدپنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور مى کرد که با این فرمان همه مردمآبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانى مردم بیش از آن بود که فرمان امیررا بپذیرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباززدند. شمارى دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند یا از شهربیرون مى‌رفتند.

روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادندکه در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پیرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبیده‌اند.در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بیمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند.امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هایتان آبله‌کوبفرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه راآبله بکوبیم جن زده مى‌شود. امیر فریاد کشید: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته ازاینکه فرزندت را از دست داده‌اى باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماسگفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد وسپس گفت: حکم برنمى‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.

چند دقیقه دیگر، بقالى را آوردند که فرزند او نیز ازآبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالىزار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانىامیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودکشیرخوار پاره دوز و بقالى از بیمارى آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتى گفت:عجب، من تصور مى‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین هاى‌هاىمى‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، براى دو بچه‌ىشیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست،آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت:خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ماهستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند.

امیر با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچهو خیابانى مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند.تمام ایرانى‌ها اولاد حقیقى من هستند و من از این مى‌گریم که چرا این مردم باید اینقدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند